پاسخ اجمالی: در داستان بنی اسرائیل و فرار آنان از دست فرعون تفاوتی میان گزارش تورات و قرآن وجود ندارد؛ اما در داستان سامری و قارون اختلافاتی وجود دارد. از دیدگاه تورات گوساله توسط هارون ساخته شد و این كار باعث خشم موسی(ع) و شكستن دو لوح ایشان شد؛ اما به روایت قرآن، این سامری بود كه گوساله را ساخت و مردم را به پرستش آن فراخواند ... بیشتر بخوانید .
پاسخ تفصیلی: خروج بنىاسرائیل و عبور از «دریای سرخ»در سفر خروج تورات آمده كه: فرعون به دلیل قحطى و سختى كه گریبانگیر قبطیان شده بود ناگزیر شد بنىاسرائیل را رها كند، اما بلافاصله پشیمان شد و با لشكریان خود ایشان را تعقیب كرد تا به ذلّت و بندگى قبلىشان بازگرداند؛ اما ایشان راه فلسطین را كه بسیار نزدیك بود گم كرده به بیراهه افتادند.تورات مى گوید: خدا گمراهشان كرد تا اگر جنگ پیش آمد پشیمان نشوند و به مصر باز گردند. پس از آن فرعون در ساحل دریاى سرخ به ایشان رسید. چون بنىاسرائیل فرعون و لشگریانش را دیدند وحشت كرده به موسى(علیه السلام) پناه آوردند. خدا نیز بدو وحى فرمود كه ایشان نجات خواهند یافت و سرانجام فرعون و لشكریانش غرق خواهند شد. خداوند بین ایشان و فرعون مانع شد، و به موسى(علیه السلام) دستور داد تا با عصاى خود به دریا بزند و آب را بشكافد، او چنین كرد، و خداوند نیز تند بادى شرقى در همه شب وزاند و دریا را خشك راهى قرار داد. بنىاسرائیل خشكى میان دریا را پر كردند و آب در دو طرف راست و چپ ایشان چونان دیواره اى بود تا به سمت دیگر آب رسیدند. فرعون دید ایشان بر خشكى مى روند پس در پى ایشان روانه شد و چون به میانه دریا رسید و بنىاسرائیل همه از آب گذشته بودند، آب به هم برآمد و فرعون و لشگریانش همگى غرق شدند و كسى از ایشان به جاى نماند.(1)تورات تصریح دارد كه این دریا، دریاى «سوف» بود(2) و محل شكافتن آب «فم الحیروت» برابر «بَعَل صفون» بود(3) كه در كتاب قاموس كتاب مقدس همان «قلزم» معنى شده است.(4) «فم الحیروت» یا دهانه حیروت تنگه اى در انتهاى دریاى سوئز است، چنان كه در نقشه سرزمین مقدس كه به پیوست عهدین چاپ شده دیده مى شود. در دعاى «سمات» نیز كه معروف به دعاى «شَبّور» است این گونه وارد شده: «وَ یَوْمَ فَرَقْتَ لِبَنِی إِسْرَائِیلَ الْبَحْرَ وَ فِی الْمُنْبَجِسَاتِ الَّتِی صَنَعْتَ بِهَا الْعَجَائِبَ فِی بَحْرِ سُوفٍ»؛ (و روزى كه دریا را براى بنىاسرائیل شكافتى و راه هاى شگفتى كه در دریاى سوف آفریدى). علامه مجلسى در شرح این دعا مى گوید: «هروى» در «الغریبین» آن را «اساف» نامیده كه فرعون در آن غرق شد و سپس افزوده كه آن همان دریاى قلزم است و شاید آنچه در این دعا آمده كه «و فی جبل حوریث» نیز اشاره به «فم الحیروت» است كه در تورات آمده بود.(5)آنچه در قرآن در این باره آمده تفاوت اساسى با گزارش تورات ندارد. داستان یاد شده در سوره شعراء به تفصیل(6) و در دیگر سوره ها به ایجاز آمده.(7) در این آیات هم تعبیر دریا دیده مى شود و هم یمّ كه آب انبوه و موج را گویند. اما در تفاسیر، نقطه هاى ابهام وجود دارد؛ مفسران گفته اند راه هاى شكافته شده براى عبور بنىاسرائیل، به تعداد اسباط ایشان، دوازده راه بود.(8) چیزى كه در قرآن نه به صراحت نه اشاره اثرى از آن دیده نمى شود. اما آیه «فَانفَلَقَ فَكَانَ كُلُّ فِرْق كَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ»(9) معناى آن این است كه دریا شكافت و آب در سمت راست و چپ متراكم شد كه «فِرق» به معناى قسمت جدا شده است، چنانكه راغب گفته است: فرق به معناى قطعه جدا شده است. بنابراین هر قسمت دریا از قسمت دیگر جدا شده به صورت كوهى بزرگ درآمده بود. شاید آیه «فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً»؛(10) (و راهى خشك در دریا براى آنان باز كن) نیز با پیدایش راه هاى چندگانه به تعداد اسباط بنىاسرائیل ناسازگار باشد.نیز برخى از مفسران احتمال داده كه مقصود از این دریا، رود «نیل» باشد؛ به استناد اینكه عرب، آب فراوان شیرین را نیز دریا مى نامد. آلوسى مى گوید: درباره این دریا اختلاف شده. برخى گفته اند مراد «قلزم» است كه بین دو طرف ساحل آن چهار فرسخ فاصله بوده. برخى گفته اند مراد رود نیل است، و عرب آب شور و شیرین را آن گاه كه انبوه گردد دریا مى نامد و لذا فرمود «مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ».(11)طبرسى گفته: همان رود نیل، حدّ فاصل ایله و مصر است. و گفته شده دریاى قلزم است،(12) حد فاصل یمن و مكّه تا مصر. این عده فراموش كرده اند كه بنىاسرائیل در مسیر خود به فلسطین از صحراى سینا گذشته اند و فقط دریاى سرخ بر سر راهشان بوده، اما رود نیل ربطى به ایشان نداشته و در مسیرشان نبوده زیرا در جهت غرب ایشان بوده، حال آن كه ایشان به سمت شرق رهسپار بودند و بر سر راه خود مانعى جز تنگه سوئز در منتهى الیه دریاى سرخ نداشتند.داستان «گوساله و سامرى»تورات، ساختن گوساله را به جاى سامرى ـ كه در قرآن آمده ـ به هارون نسبت مى دهد. در سفر خروج آمده است كه چون موسى(علیه السلام) در فرود آمدن از كوه تأخیر نمود، بنىاسرائیل از هارون خواستند كه خدایانى براى ایشان بسازد، هارون اجابت كرد و گوشواره هاى طلا را از ایشان گرفت و از آن گوساله اى ریخته شده در قالب ساخت و گفت اى اسرائیل این خدایان تو هستند كه تو را از سرزمین مصر بیرون آوردند. پس قربانى هاى سوختنى و هدایاى سلامتى آوردند و خوردند و نوشیدند و بر گِرد گوساله به بازى پرداختند.خداوند به موسى(علیه السلام) خبر داد كه مردم فاسد شده اند و گوساله اى ساخته بر او سجده كرده اند. پس خشم خدا بر ایشان شعله ور شد و خواست هلاكشان كند؛ اگر موسى(علیه السلام) براى آنان شفاعت نكرده بود. پس چون موسى(علیه السلام) به محلّ ایشان رسید و گوساله و رقص آنها را دید، خشم او به جوش آمد و لوحها را كه در دستش بود افكند، و شكست، سپس گوساله اى را كه ساخته بودند گرفته به آتش سوزانید و آن را خرد كرده نرم كرد و بر روى آب پاشیده بنىاسرائیل را نوشانید. و به هارون گفت این قوم به تو چه كرده بودند كه گناه عظیمى برایشان آوردى. هارون عذر آورد كه ایشان به من گفتند براى ما خدایان بساز، كه نمى دانیم موسى(علیه السلام) را چه شده است.(13)در سوره طه نیز مى خوانیم: «وَ مَا أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ یَا مُوسَى؟ قَالَ هُمْ أُولاَءِ عَلَى أَثَرِی ... وَ انظُرْ إِلَى إِلَهِكَ الَّذِی ظَلْتَ عَلَیْهِ عَاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفاً ...»؛(14) (و اى موسى چه چیز تو را [دور] از قوم خودت به شتاب واداشته است؟ گفت: اینان در پى منند و من اى پروردگارم به سویت شتافتم تا خشنود شوى. فرمود: در حقیقت ما قوم تو را پس از [عزیمت] تو آزمودیم و سامرى آنها را گمراه ساخت. پس موسى خشمگین و اندوهناك به سوى قوم خود برگشت و گفت: اى قوم من، آیا پروردگارتان به شما وعده نیكو نداد؟ آیا این مدت بر شما طولانى مى نمود، یا خواستید خشمى از پروردگارتان بر شما فرود آید كه با وعده من مخالفت كردید؟گفتند: ما به اختیار خود با تو خلاف وعده نكردیم، ولى از زینت آلات قوم، بارهایى سنگین بر دوش داشتیم و آنها را افكندیم، و خود سامرى [هم زینت آلاتش را] همین گونه بینداخت. پس براى آنان پیكر گوساله اى كه صدایى داشت بیرون آورد، و [او و پیروانش] گفتند: این خداى شما و خداى موسى است، و [پیمان خدا را] فراموش كرد. مگر نمى بینند كه [گوساله] پاسخ سخن آنان را نمى دهد و به حالشان سود و زیانى ندارد؟ و در حقیقت، هارون قبلاً به آنان گفته بود: «اى قوم من، شما به وسیله این [گوساله] مورد آزمایش قرار گرفته اید، و پروردگار شما [خداى] رحمان است، پس مرا پیروى كنید و فرمان مرا پذیرا باشید. گفتند: ما هرگز از پرستش آن دست بر نخواهیم داشت تا موسى به سوى ما باز گردد.[موسى] گفت: «اى هارون، وقتى دیدى آنها گمراه شدند چه چیز مانع تو شد، كه از من پیروى كنى؟ آیا از فرمانم سرباز زدى؟ گفت: اى پسر مادرم، نه ریش مرا بگیر و نه [موى] سرم را، من ترسیدم بگویى: میان بنىاسرائیل تفرقه انداختى و سخنم را مراعات نكردى. [موسى] گفت: اى سامرى، منظور تو چه بود؟ گفت: به چیزى كه [دیگران] به آن پى نبردند، پى بردم، و به قدر مُشتى از ردّ پاى فرستاده [خدا، جبرئیل] برداشتم و آن را در پیكر [گوساله] انداختم، و نفس من برایم چنین فریبكارى كرد. گفت: پس برو كه بهره تو در زندگى این باشد كه [به هر كه نزدیك تو آمد] بگویى: [به من] دست مزنید، و تو را موعدى خواهد بود كه هرگز از آن درباره تو تخلف نخواهد شد، و [اینك] به آن خدایى كه پیوسته ملازمش بودى بنگر، آن را قطعاً مى سوزانیم و خاكسترش مى كنیم [و] در دریا فرو مى پاشیم).نقاط اختلاف قرآن و تورات درباره «گوساله سامرى»1. تورات مى گوید: كسى كه گوساله را ساخت برادر موسى(علیه السلام)، هارون بوده است. اما در سوره «طه» در سه جا آمده كه سامرى بود(15) و هارون خواست ایشان را مانع شود اما نتوانست: «قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ كَادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلاَ تُشْمِتْ بِیَ الاَعْدَاءَ وَ لاَ تَجْعَلْنِی مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ»؛(16) (گفت: اى فرزند مادرم این قوم مرا ناتوان یافتند و چیزى نمانده بود كه مرا بكشند؛ پس مرا دشمن شاد مكن و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار مده).2. نیز در تورات آمده كه چون خشم موسى(علیه السلام) به جوش آمد دو لوح را افكنده و شكست. اما در قرآن آمده كه لوحها را انداخت(17) اما نشكستند و لذا در ادامه فرموده: «وَ لَمَّا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الْغَضَبُ أَخَذَ الاَلْوَاحَ وَ فِی نُسْخَتِهَا هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِینَ هُمْ لِرَبِّهِمْ یَرْهَبُونَ»؛(18) (و چون خشم موسى(علیه السلام) فرو نشست، الواح را برگرفت؛ و در رونویس آن، براى كسانى كه از پروردگارشان بیمناك بودند، هدایت و رحمتى بود).3. تورات مى گوید: موسى(علیه السلام) گوساله را گرفت و سوزاند و خرد كرد و در آب پاشید و به بنىاسرائیل نوشاند اما در قرآن آمده كه آن را سوزاند و خاكسترش را به دریا پاشید.(19)4. در قرآن گوساله سامرى چنین توصیف شده: «عِجْلا جَسَداً لَهُ خُوَارٌ»؛(20) (مجسّمه گوسالهای بساخت که صدایی شگفت داشت).(21) اما تورات از این مطلب ساكت است.5. در قرآن از قول سامرى آمده: «بَصُرْتُ بِمَا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَ كَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی»؛(22) (به چیزى كه دیگران بدان پى نبردند پى بردم و به قدر مُشتى از ردّ پاى فرستاده [خدا، جبرئیل] برداشتم و آن را بر پیكر [گوساله] انداختم، و نفس من برایم چنین فریبكارى كرد).6. استاد عبدالوهاب نجّار فرق ششمى میان گزارش تورات و قرآن پنداشته كه: از عبارت سفر خروج چنین بر مى آید كه هفتاد مرد كه به میقات رفتند پیش از داستان سامرى و گوساله بود اما قرآن مى گوید موسى(علیه السلام) پیش از آن براى فراگیرى الواح تنها رفته بود اما ایشان را پس از این جریان با خود بُرد و همین گزارش، معقول است.(23) آنچه وى را به اشتباه افكنده این است كه دیده آیه «وَ اخْتَارَ مُوسَى قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلا لِمِیقَاتِنَا...»(24) در همین سوره پس از ذكر قصه گوساله واقع شده است. اما ثبت و ضبط موجود در قرآن هرگز دلیل تقدم و تأخّر وقایع یاد شده نیست، بلكه دلیل بر ترتیب و تقدم و تأخر در نزول نیز نیست. نمونه آن داستان ذبح گاو بنىاسرائیل است كه در قرآن، پیش از داستان انكار و كشف جنایت قتل در بنىاسرائیل ذكر شده، حال آن كه قطعاً پس از آن اتفاق افتاده است.(25) افزون بر اینكه در خود قرآن نشانه هایى بر اینكه تراژدى گوساله پس از رفتن هفتاد نفر به میقات بوده وجود دارد؛ ازجمله:الف) رفتن هفتاد نفر براساس وعده میقات بوده و آیات به صراحت مى گوید قصه گوساله پس از این میقات چهل روزه بوده. خداوند مى فرماید:«وَ وَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْر فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ قَالَ مُوسَى لاَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی.... وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِیِّهِمْ عِجْلا جَسَداً لَهُ خُوَارٌ»؛(26) (و با موسى سى شب وعده گذاشتیم و آن را با دَه شب دیگر تمام كردیم. تا آن كه وقت معیّن پروردگارش در چهل شب به سر آمده و موسى به برادرش هارون گفت: در میان قومم جانشین باش... و قوم موسى پس از او از زیورهاى خود مجسّمه گوساله اى براى خود ساختند كه صداى گاو داشت). و درباره آن هفتاد مرد مى فرماید: «وَ اخْتَارَ مُوسَى قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلا لِمِیقَاتِنَا»؛(27) (و موسى از میان قوم خود هفتاد مرد براى میعاد ما برگزید). كار نابخردان نیز كه موسى(علیه السلام) از آن عذر خواست، درخواست رؤیت خداوند بود: «یَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَیْهِمْ كِتَاباً مِنَ السَّمَاءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسَى أَكْبَرَ مِنْ ذَلِكَ فَقَالُوا أَرِنَا اللهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُم الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ»؛(28) (اهل كتاب از تو مى خواهند كه كتابى از آسمان [یكباره] بر آنان فرود آى. البته از موسى بزرگتر از این را خواستند و گفتند: خدا را آشكار به ما بنماى. پس به سزاى ظلمشان صاعقه آنان را فرو گرفت).ب) قرآن خود به صراحت مى فرماید: «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمْ الْبَیِّنَاتُ»؛(29) (پس به سزاى ظلمشان صاعقه آنان را فرو گرفت سپس، بعد از آن كه دلایل آشكار برایشان آمد، گوساله را به پرستش گرفتند). معلوم است كه این هفتاد نفر فقط براى رساندن پیام قوم موسى(علیه السلام) مبنى بر درخواست رؤیت خدا با او به میقات رفته بودند و لذا در سوره طه فرموده: «وَ مَا أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ یَا مُوسَى؟ قَالَ هُمْ أُولاَءِ عَلَى أَثَرِی وَ عَجِلْتُ إِلَیْكَ رَبِّ لِتَرْضَى. قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أَضَلَّهُمْ السَّامِرِىُّ»؛(30) (و اى موسى(علیه السلام) چه چیز تو را [دور] از قوم خودت به شتاب واداشته است؟ گفت اینان در پى منند، و من ـ اى پروردگارم ـ به سویت شتافتم تا خشنود شوى).در سفر خروج تورات نیز آمده است: «و به موسى(علیه السلام) گفت نزد خداوند بالا بیا تو و هارون و ناداب و ابیهو و هفتاد نفر از مشایخ بنىاسرائیل و از دور سجده كنید و موسى(علیه السلام) تنها نزدیك خداوند بیاید و ایشان نزدیك نیایند و قوم همراه او بالا نیایند».(31) سپس به تفصیل ماجراى موسى(علیه السلام) و پروردگار و نشانه هاى شریعت را كه موسى(علیه السلام) بر الواح مى نوشت ذكر كرده است و این چنین سخن تا چند باب (اصحاح) ادامه مى یابد. سپس مى گوید هارون به موسى(علیه السلام) گفت: و به من گفتند براى ما خدایان بساز كه پیش روى ما بخرامند زیرا كه این مرد موسى(علیه السلام) كه ما را از زمین مصر بیرون آورده است نمى دانیم او را چه شده».(32)سخن سامرى از نگاهى دیگر«بَصُرْتُ بِمَا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَ كَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی»؛(33) حشویه (ظاهرگرایان) از اهل حدیث پنداشته اند كه سامرى در زمان فرعون به دنیا آمد و چون مادرش بر جان او ترسید او را در غارى گذاشت و دهانه آن را با سنگ پوشانید. خداوند جبرئیل را موكلّ كرد كه نزد او برود و با انگشتانش او را غذا دهد؛ با یك انگشت شیر، و با یكى عسل و با سومى روغن. جبرئیل نیز عهده دار او بود تا بالید و جوان شد، و دیگر جبرئیل را با نشانه هایش مى شناخت. سپس وقتى فرعون و یارانش به سوى دریا هجوم بردند و بنىاسرائیل را دیدند، اسب فرعون از ورود به دریا خوددارى كرد در اینجا جبرئیل سوار بر مادیانى پیشاپیش فرعون و یارانش مجسّم شد. وقتى اسب فرعون آن مادیان را دید دل به دریا زد.... اینجا بود كه سامرى جبرئیل را شناخت و دید هرجا اسبش پا مى نهد خاك زیر پاى او لرزش و تحرك و زندگى مى یابد. به ذهنش افتاد كه هرجا كه اسب جبرئیل سُم نهد حیات یابد، بدین جهت مشتى از زیر سم اسب او برگرفت و نزد خود نگه داشت. سپس وقتى موسى(علیه السلام) در میقات تأخیر كرد، بنىاسرائیل را فراخواند تا زیور آلات خود را بیاورند تا خدایانى براى ایشان بسازد، سپس گوساله اى قالب ریخت و همان مشت خاك را بر او افكند. و آن گوساله جان یافت و چون گاو صدا مى داد. سامرى گفت این خداى شما و خداى موسى(علیه السلام) است و بدین سان گمراهشان كرد.طبرى و سیوطى و دیگر مفسّران با سندهاى خود این داستان را روایت كرده اند(34)، سپس با آب و تاب بیشترى گفته اند: موسى(علیه السلام) از خدا پرسید: خدایا چه كسى گوساله را به صدا در آورد؟ فرمود: من؛ گفت: چه كسى به او حیات بخشید؟ فرمود من، خواستم ایشان را امتحان كنم. موسى(علیه السلام) عرض كرد: خدایا سپس تو خود گمراهشان كرده اى این جز نقشه خود تو نیست.(35) و اینها را وقتى گفت كه خدا فرموده بود: سامرى گمراهشان كرده است.(36)ابو مسلم اصفهانى مى گوید: در قرآن هیچ یك از این مطالب مفسران به صراحت نیامده. بنابراین احتمال دیگر آن است كه مراد از «رسول» در آیه «فقبضت قبضة من أثر الرسول» موسى(علیه السلام) باشد و مراد از اثر الرسول سنّت و آیین و دستورات او باشد. عرب مى گوید: فلان یقفو إثر فلان و یقبض أثره؛ یعنى از راه و رسم او پیروى مى كند. بنابراین معناى آیه این است كه وقتى موسى(علیه السلام) با سامرى عتاب و اعتراض كرد كه چرا مردم را گمراه كردى، سامرى در پاسخ گفت: دیدم من آنچه را ندیده بودند؛ یعنى فهمیدم كه شما و آیین شما برحق نیست و من مشتى از آثار تو اى پیامبر برگرفتم یعنى قدرى از دین و آیینت را، پس آن را به دور افكندم. اما اینكه گفت از اثر رسول و نگفت از اثر تو؛ در گفت و گوى رویاروى افراد با رؤسا یا حاكمان معمول است؛ مثلاً مى گویند: جناب حاكم چه دستور مى فرمایند با آن كه حاكم مخاطب ایشان است. اما اینكه موسى(علیه السلام) را رسول نامید با آن كه منكر و كافر بود، این نیز مثل سخن مشركان خطاب به پیامبر است كه مى گفتند: «یَا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ»؛(37) (اى كسى كه قرآن بر او نازل شده است، به یقین تو دیوانه اى). با آن كه نزول ذكر را بر او ایمان نداشتند. فخر رازى این نظریه را پسندیده و شواهدى در تأیید آن آورده مى گوید: این نظریه ابومسلم اشكالى جز مخالفت با مفسّران در آن نیست، اما به تحقیق نزدیك تر است.(38) مراغى نیز مى گوید: وقتى موسى(علیه السلام) با نكوهش و تندى از سامرى پرسید: چه شد كه مردم را گمراه ساختى، پاسخ داد كه قبلاً راه وى را رفته و روش او را برگزیده و آیین او را پیروى كرده بود، اما بعداً براى او روشن شده كه بیراهه بوده و نسبتى با حق و حقیقت نداشته است، لذا آن را پشت سر افكنده و بدانچه رأى خود بود گراییده است.(39)توصیف گوسالهدر تفسیر ابن كثیر و دیگران آمده است كه سامرى به ذهنش افتاد كه خاكى را كه از زیر سُم اسب جبرئیل برداشته به چیزى نمى زند مگر آن كه هرچه بخواهد و بگوید همان مى شود. بدین رو وقتى طلاهاى مردم را گرفت و ذوب كرد از آن خاكها بر آن پاشید و گفت: گوساله شو. پس ناگهان گوساله اى با گوشت و خون و استخوان شد و مانند گوساله واقعى به صدا درآمد.(40) برخى از مفسران نیر گفته اند: پشت گوساله را به دیوارى كه سوراخى داشت متصل كرد و كسى را پشت دیوار گماشت تا با مردم سخن بگوید تا خیال كنند گوساله است كه با ایشان سخن مى گوید.(41) همه اینها با نصّ صریح قرآن ناهمخوان است؛ قرآن چنین توصیف مى كند: تندیسى از گوساله كه صدایى داشت «عِجْلا جَسَداً لَهُ خُوَارٌ»(42) نیز مى گوید: آیا نمى بینند كه پاسخى بدیشان نمى دهد و سخن با ایشان نمى گوید و راهى به آنان نمى نماید: «أَفَلاَ یَرَوْنَ أَلاَّ یَرْجِعُ إِلَیْهِمْ قَوْلا»(43)، «أَلَمْ یَرَوْا أَنَّهُ لاَ یُكَلِّمُهُمْ وَ لاَ یَهْدِیهِمْ سَبِیلا».(44) علاوه كه روایات وارده در تفاسیر روایى در این نكات با یكدیگر ناسازگارند و یكدیگر را نفى مى كنند، افزون بر اینكه بیشتر آنها با عقل سلیم مخالف است، بنابراین بهتر است از آنها درگذریم.آرى از این همه این مقدار استفاده مى شود كه سامرى أهل صنعت و آشنا با زرگرى بود، و از زیور آلات ایشان بتى به شكل گوساله ساخت و گفت: این است خداى شما و خداى موسى. و در آن سوراخها و شیارهایى مهیّا كرده بود كه از آن خوار كه همان صداى گاو باشد شنیده مى شد و این كارى ساده است كه گاه در ساختن اسباب بازى كودكان نیز به كار رفته و مى رود.سامرى كیست؟یكى از نویسندگان مسیحى درباره سامرى تشكیك كرده مى گوید: او از شهر سامره فلسطین بوده كه «عمرى» چهارمین پادشاه بنىاسرائیل آن را بنا نهاده بود و پنج قرن پس از موسى(علیه السلام) مى زیست. بنابراین نمى تواند معاصر موسى(علیه السلام) و سازنده گوساله اى كه قرآن نقل كرده باشد.(45) در كتاب اول پادشاهان تورات آمده است: «در سال سى و یكم آسا پادشاه یهودا عمرى بر اسرائیل پادشاه شد و دوازده سال سلطنت نموده شش سال در تِرصه سلطنت كرد، پس كوه سامره را از سامر به دو وزنه نقره خرید و در آن كوه بنایى ساخت و شهرى را كه بنا كرد به نام سامر كه مالك كوه بود سامره نامید». این گزارش تورات، مربوط به 523 سال پس از خروج بنىاسرائیل از سرزمین مصر است.(46)اما سامرى واژه اى معرّب است و اصل عبرى آن تغییر یافته، در زبان عربى شین تبدیل به سین مى شود، چنان كه موسى(علیه السلام) معرب موشى یا موشه در عبرى است و یسع معرب یشوع است(47)، و مانند «سامرة» كه منسوب به صاحب كوه، «شامر» است. اما سامرى كه در قرآن آمده منسوب به شهر سامره یاد شده نیست، بلكه منسوب به شهر «شمرون» است كه در عهد موسى(علیه السلام) و وصیّش یوشع بن نون، شهرى آباد بوده و به كسى كه اهل آن بوده شمرونى گفته مى شد كه در عربى سامرى مى شود و جمع آن «شمرو نیم» (سامریّین) خواهد بود. یوشع آن شهر را فتح كرده بود و به فرزندان «زبولون» داده بود، چنان كه در صحیفه یوشع تورات مى خوانیم.(48) همچنین وقتى یشوع آن را فتح كرد پادشاه آنجا «مرأون» بود.(49) این تحقیق از علامه بلاغى است.(50) سین و شین همیشه در زبان عربى نیز جابجا مى شده، واژه هایى مثل یسوع را فرزندان یهودا باشین تلفظ مى كردند و فرزندان افرایمى، با سین.(51)استاد عبدالوهاب نجّار مى گوید: نوعاً شین در زبان عبرى سین در عربى است، چنان كه از عبرى زبانان نیز فرزندان افرایم بن یوسف نیز سین تلفظ مى كردند. نیز بزرگان نسل یهودا وقتى مى خواستند كسى را بیازمایند كه از نسل یهود است یا افرایمى؛ او را مى فرمودند كه واژه «شبولت» (سنبله) را تلفظ كند، پس اگر او «سبولت» مى گفت معلوم مى شد افرایمى است. درباره سامرى این احتمال نیز مى رود كه منسوب به شامر یا سامر به معناى نگهبان باشد. كه در زبان عبرى «شومیر» تلفظ مى شود و از ریشه شمر به معناى نگهبانى گرفته مى شود. در سفر پیدایش آمده: «پس خداوند به قائن (قابیل) گفت برادرت هابیل كجاست، گفت نمى دانم مگر پاسبان برادرم هستم»؟؛ (هـَ شومیر أحى أنو أخى).(52) آنچه علامه بلاغى فرموده درست تر به نظر مى رسد.قارون كیست؟(53)خداوند در قرآن مى فرماید: «إِنَّ قَارُونَ كَانَ مِنْ قَوْمِ مُوسَى فَبَغَى عَلَیْهِمْ»؛(54) (قارون از قوم موسى(علیه السلام) بود و بر آنان ستم كرد). قارون، قورح فرزند یصهار فرزند قهات فرزند لاوى و یكى از عموزادگان موسى(علیه السلام) و هارون بوده است. همراه با گروهى از سران بنىاسرائیل با 250 نفر بر موسى(علیه السلام) و هارون شورید تا رهبرى بنىاسرائیل را از ایشان بگیرد. او بسیار ثروتمند بود و به ثروت خود مى نازید و بدان بر بنىاسرائیل فخر مى فروخت. خردمندان قومش او را پند داده از سرانجام كبر و سرمستى بیمش مى دادند اما او با گردن فرازى مى گفت: «إنما أوتیته على علم عندى»؛ (من اینها را در نتیجه دانش خود یافته ام). نیز گفته می شود او علم «كیمیا»؛ (شیمى)(55) داشت. با طلا و زیورآلات خود در میان مردم ظاهر مى شد و برایشان فخر مى فروخت، مردم حسرت مى بردند و بیچارگان مى گفتند: «یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظّ عَظِیم»؛(56) (اى كاش مثل آنچه به قارون داده شده به ما هم داده مى شد، واقعاً او بهره بزرگى از ثروت ها دارد).او در آستانه پیروزى بر موسى(علیه السلام) و قومش بود كه خدا، او را با همه گنجینه هایش در زمین فرو برد.(57) اما اینكه فرموده: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآیَاتِنَا وَ سُلْطَان مُبِین . إِلَى فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ قَارُونَ فَقَالُوا سَاحِرٌ كَذَّابٌ»؛(58) از آن بر مى آید كه او با فرعون و از كسان او بوده، اما ظاهراً او خود همانند فرعون و هامان، مخاطب تهدید خداوند بوده نه اینكه لزوماً از ایشان بوده باشد، بلكه در عناد و سركشى در سلك آنان بوده و در صف فرعونیان رویاروى موسى(علیه السلام) و هارون ایستاده بود. «وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مُوسَى بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِی الاَرْضِ وَ مَا كَانُوا سَابِقِینَ»؛(59) (و قارون و فرعون و هامان را [هم هلاك كردیم]. و به راستى موسى براى آنان دلایل آشكار آورد، ولى آنها در آن سرزمین سركشى كردند ولى بر ما پیشى نجستند). بنابراین قارون نیز مانند فرعون و هامان در این آیه منظور است، زیرا همگى اهل سركشى و استكبار در زمین بودند.ثروت قارونخداى متعال درباره ثروت هنگفت او مى فرماید: «وَ آتَیْنَاهُ مِنَ الْكُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ»؛(60) (و از گنجینه آن قدر به او داده بودیم كه خزانه هاى آنها بر گروه نیرومندى سنگین مى آمد). طبرسى مى گوید: «ما» در اینجا موصوله است وصله آن «إنّ» و اسم و خبرش مى باشد. یعنى ما از اموال ذخیره شده چندان بدو دادیم كه خزانه هاى آن، گروهى از مردان نیرومند را ناتوان مى كرد؛(61) یعنى حمل آن براى ایشان سنگین و دشوار بود. عصبه نیز یعنى گروهى پر شمار كه بر كارى سخت و سنگین پشت در پشت یكدیگرند. مفاتح نیز در اینجا به نظر بیشتر مفسّران به معناى خزانه هاست، زجّاج نیز همین را برگزیده، مثل آیه «وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ».(62) مفاتح جمع مِفتح یا مَفتح است كه مِفتح كلید است و مَفتح خزانه است و هر خزانه اى گنجینه نوعى از اشیاء یا اموال است. فرّاء نیز مفاتح را در این آیه خزائن معنى كرده(63) و گفته است: یعنى گروهى توانمند را سنگین مى آمد و پشتشان را خم مى ساخت و فعل «ینوء» گاهى با «باء» متعدّى مى شود.(64)شاعر مى گوید:الأعصا أرزن طارت برایتها *** تنوء ضربتها بالكفّ و العضل(65)
چون عصاى ارزن پرچم برافرازد، ضربت آن است و بازو را خم مى سازد.
و در سؤالات نافع بن ازرق از ابن عباس آمده كه آیا این واژه براى عرب نیز آشناست؟
پاسخ داد: بلى، مگر نشنیدى كه در شعر امرء القیس آمده:تمشى فتثقلها عجیزتها *** مشی الضعیف ینوء بالوسق(66)
به سختى گاهِ رفتن مى بَرَد با خود سرینش را *** تو گویى مرد زارى مى كشد بر دوش خروارىوسق نیز به معناى شصت من یا بار یك شتر یا بار محصول یك درخت خرماست. شگفت آنكه مى بینیم نویسنده اى بیگانه با زبان عرب ـ مانند هاشم العربى ـ اعتراض كرده كه باید مى گفت: «لتنوء بها العصبة»(67)؛ این در حالى است كه زمخشرى ـ مرد این میدان ـ مى گوید: ناء به الحمل یعنى بار بر او سنگین آمد و پشت او را خم كرد.(68) پس چه اینكه بگوییم: ناء به الحمل؛ یا بگوییم. ناء بالحمل، هر دو به یك معنى است. عبارت اول، یعنى: بار از سنگینى او را خم كرد و تعبیر دوم، یعنى: با پشت خم بار سنگین را بر دوش كشید. در عبارت اول، استعمال حقیقى است، چنان كه قرآن آورده و در عبارت دوم معناى كنایى خواهد بود، چنان كه در شعر امرء القیس آمده بود.برافراشتن كوه بر فراز سر بنىاسرائیلاین حادثه نیز ـ كه ریزش كوه از بلندى است و قرآن نیز آن را یادآور شده و برخى از مستشرقان به دلیل اینكه در عهد عتیق نیامده آن را نپذیرفته اند(69) ـ با این اعتراض روبرو شده كه از باب اجبار بر تكلیف است.(70) از این حادثه قرآن در دو جا یاد كرده است:1. سوره بقره: «وَ إِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَكُمْ وَ رَفَعْنَا فَوْقَكُمْ الطُّورَ خُذُوا مَا آتَیْنَاكُمْ بِقُوَّة وَ اذْكُرُوا مَا فِیهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ . ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ فَلَوْلاَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنتُمْ مِنَ الْخَاسِرِینَ»؛(71) (و چون از شما پیمان گرفتیم و طور را بر فراز شما افراشتیم، [و فرمودیم:] آنچه را به شما داده ایم به جدّ و جهد بگیرید، و آنچه را در آن است به خاطر داشته باشید، باشد كه به تقوا گرایید. سپس شما بعد از آن پیمان رویگردان شدید، و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود مسلّما از زیانكاران بودید).2. سوره اعراف: «وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ خُذُوا مَا آتَیْنَاكُمْ بِقُوَّة وَ اذْكُرُوا مَا فِیهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»؛(72) (و یاد كن هنگامى را كه كوه [طور] را بر فراز سرشان سایبان آسا برافراشتیم، و چنان پنداشتند كه كوه بر سرشان فرو خواهد افتاد. [و گفتیم:] آنچه را كه به شما داده ایم به جد و جهد بگیرید و آنچه را در آن است به یاد داشته باشید، شاید كه پرهیزكار شوید).در این آیه ها جز كنده شدن قطعه اى بزرگ از بلنداى كوه در پى یك لرزش یا زلزله دیده نمى شود، كه ایشان در حالى كه بر دامنه كوه گرد آمده بودند به چشم خود دیدند كه به سمت پائین سرازیر شد و غلتید تا در وسط راه به شكل عمودى ایستاد، در حالى كه به سمت ایشان متمایل شده بود و لذا گمان بردند كه بر سرشان فرود خواهد آمد. و این همزمان با تعهّد ایشان مبنى بر عمل به دستورات تورات بود. و شاید این تصادف زمانى به دلیل حكمت بالغه خداوندى بود تا نشانه هاى آفرینش را بدیشان بنمایاند و وجدان انسانها را به جانب ناتوانى شان در برابر اراده خداى قادر حكیم متوجه سازد. این از سنخ معجزه نمایى خداوند به دست پیامبران به منظور بیدارسازى وجدانهاست و نه اجبار بر تسلیم و فرمانبرى.این اندازه كه در این آیه ها آمده با آنچه در عهد عتیق آمده توافق دارد؛ در سفر خروج مى خوانیم: «پس موسى(علیه السلام) از كوه نزد قوم فرود آمده قوم را تقدیس نمود و رخت خود را شستند. و به قوم گفت در روز سیم حاضر باشید و به زنان نزدیكى منمایید. و واقع شد در روز سیّم به وقت طلوع صبح كه رعدها و برق ها و ابر غلیظ بر كوه پدید آمد و آواز كرّناى بسیار سخت؛ به طورى كه تمامى قوم كه در لشكرگاه بودند بلرزیدند. و موسى(علیه السلام) قوم را براى ملاقات خدا از لشكرگاه بیرون آورد و در پایان كوه ایستادند. و تمامى كوه سینا را دود فرو گرفت زیرا خداوند در آن آتش بر آن نزول كرد و دودش مثل دود كوره بالا مى شد و تمامى كوه سخت متزلزل گردید. و چون آواز كرّنا زیاده و زیاده سخت نواخته مى شد موسى(علیه السلام) سخن گفت و خدا او را به زبان جواب داد».(73)در جاى دیگرى آمده: «و جمیع قوم رعدها و زبانه هاى آتش و صداى كرّنا و كوه را كه پر از دود بود دیدند و چون قوم این را بدیدند لرزیدند و از دور بایستادند، و به موسى(علیه السلام) گفتند تو به ما سخن بگو و خواهیم شنید اما خدا به ما نگوید مبادا بمیریم».(74)اما كنده شدن تمام كوه از زمین و واژگونى آن میان زمین و آسمان را نه قرآن گفته و نه در روایتى معتبر آمده، بلكه تنها در برخى اسرائیلیات عامیانه دیده مى شود كه برخى مفسران بدون تحقیق فریفته آن شده اند.(75) در «الدرّ المنثور» از قتاده نقل شده كه ذیل آیه گفت: خدا كوه را از بیخ بر كنده بر فراز سرشان بداشت و سپس فرمود یا دستور مرا مى پذیرید یا آن را بر سرتان پرتاب مى كنم. محمّدرشید رضا مى گوید: «استاد امام (شیخ محمّد عبده) با مفسران همنوا شده در اینكه برافراشتن طور معجزه اى در طبیعت بوده، بدین گونه كه از زمین كنده شده و معلق در هوا گشته و همین به كمك سیاق از آیه تبادر مى كند، هر چند عبارت آیه در آن صراحت ندارد، زیرا.... اصل «نتق» در لغت به معناى تكان و لرزش است، اما «ظلّه» هر چیزى است كه سایه افكند و اشراف یابد، خواه از فراز سر یا از پهلو باشد و سایه داشته باشد. بنابراین احتمال مى رود كه ایشان در كنار كوه بوده و دیده اند كه كوه تكان مى خورد، سپس گمان كرده اند كه به زودى ریزش خواهد كرد و بر سرشان فرود خواهد آمد و این مى تواند در اثر زلزله نیز باشد كه موجب تكان خوردن كوه شده باشد. بنابراین اگر این برداشت درست باشد انكار معلّق ماندن كوه در هوا تكذیب قرآن نخواهد بود.(76) چنان كه در هیچ روایت صحیح السندى از اهل بیت(علیهم السلام) نیست كه كوه طور از جا كنده شده باشد و به سمت آسمان بالا رفته بر فراز سرهاى مردم قرار گرفته باشد به جز روایتى كه در تفسیر ناشناخته منسوب به امام حسن عسكرى(علیه السلام) است كه خداوند به جبرئیل دستور داد كه با یكى از پرهاى خود تكه اى به اندازه حجم سپاه موسى(علیه السلام) از یكى از كوه هاى فلسطین ببُرد، و این قطعه را كه به اندازه یك فرسخ در یك فرسخ بود بر فراز سر سپاهیان قرار دهد و بگوید یا آنچه موسى(علیه السلام) آورده بپذیرید یا آن را بر روى شما مى افكنم و شما را زیر آن له مى كنم!در كتاب احتجاج (كه مؤلف آن ناشناخته است) روایت مرسله اى از ابى بصیر آمده كه طاووس یمانى از امام محمّد باقر(علیه السلام) پرسید: آن پرنده اى كه تنها یك بار پریده و قبل از آن و بعد از آن هیچ نپریده و در قرآن یاد شده كدام است؟ فرمود كوه سینا است كه خدا آن را به فراز سر بنىاسرائیل به پرواز درآورد و چون چترى از عذاب هاى رنگارنگ بر سرشان گستراند تا تورات را پذیرفتند.(77) بنابراین روایات شیعه و سنى در این باب بى اساس بوده و در مقام تفسیر قرآن حكیم غیرقابل اعتماد است.شگفت آن كه هیأت علماى الأزهر بر استاد نجّار اعتراض كرده اند كه چرا سخنان مفسّران را در این قضیه ردّ كرده است و گفته اند: رشید رضا و نویسنده كتاب (نجّار) آنچه را سید امام (شیخ محمّدعبده) تحمل كرده یعنى پذیرش نظر همه مفسران مبنى بر اینكه رفع طور معجزه اى طبیعى بوده و طور از زمین كنده شده و در آسمان معلق مانده را نتوانسته اند تحمّل كنند؛ با آن كه اولى (رشید رضا) اعتراف كرده كه همین به كمك سیاق، از آیه فهمیده مى شود. بلكه احتمال خود ساخته اى در باب دو آیه یاد شده ارائه داده اند كه برابر آن دیگر دلالتى بر معجزه بودن این قضیه ندارد؛ با این ادعا كه واژه هاى دو آیه صراحت در نظر مورد اتفاق مفسران و استاد امام (شیخ عبده) ندارد.(78)همچنین سخن استاد ما علامه طباطبائى نیز عجیب مى نماید: «این گونه توجیه و تغییر آیه از معناى ظاهرى و اینكه گفته شود بنىاسرائیل پاى كوه بوده اند و كوه لرزید و تكان خورد و قله آن بر سر آنان سایه گسترد، پس گمان كردند كه بر سرشان فرو خواهد افتاد، در عین اینكه به بالا بردن بر فراز سرشان [در یك آیه] یا برافراشتن [در آیه دیگر] تعبیر فرموده، مبتنى بر فرضیه انكار معجزات و خوارق عادات است».(79) سخن استاد در اینجا نشانگر اعتماد و استناد ایشان بر روایات رسیده در باب موضوعى است كه آیه هیچ صراحتى یا ظهور استوار در آن ندارد، حال آن كه روش عملى ایشان در تفسیر چنین نیست؛ بویژه آنجا كه یك روایت تكیه گاهى در احادیث اهل بیت(علیهم السلام) نداشته باشد.ایشان خود در جاى دیگر مى گوید: «خبر واحد جز در احكام شرعى حجیّت ندارد، زیرا حقیقت جعل تشریعى (یعنى حجیّت تعبّدى كه براى خبر واحد از سوى شارع جعل شده) این است كه بر دلیل ظاهرى آثار واقع مترتب شود و این در جایى است كه اثر عملى براى این كار باشد؛ مثل باب احكام و تكالیف. اما در زمینه هاى دیگر (غیر از احكام شرعى) اثر عملى بر آن مترتب نیست تا بتوانیم همان اثر را بر جعل حجیّت نیز مترتب كنیم. مثلاً وقتى در روایت آمده باشد كه بسمله جزئى از سوره است معناى آن این است كه باید در قراءت نماز خوانده شود؛ اما اگر در روایت آمده باشد كه سامرى اهل فلان سرزمین بوده و فرض این باشد كه این روایت ظنّى است و نه قطعى، در این صورت معناى جعل حجیّت براى مضمون آن، قطع انگاشتن ظن حاصل از آن است، حال آن كه این گزاره، گزاره اى تكوینى است و ارتباطى به مسأله تشریع ندارد».(80)باید گفت: در آیه مورد بحث نیز مطلب همین گونه است، زیرا مسأله، مسأله فهم یك معنى از ظاهر لفظ و پذیرش آن است، و این چیزى نیست كه تعبّد در آن راه داشته باشد. اصولاً آیه سوره اعراف، برافراشته شدن كوه را همراه با تشبیه به سایبان آورده: «وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ» و به دنبال آن فرموده گمان كردند بر سرشان فرو خواهد افتاد «وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ» واژه نتوق، وقتى درباره كیسه به كار رود به معناى گردافشانى است و اگر به چیزى نسبت داده شود، به معانى گوناگونى چون باز كردن، تكان دادن، بالا بردن وگستراندن آمده و چون به زن یا شتر ماده نسبت داده شود به معناى بسیارى فرزندان است. بنابراین معناى گستردن و افزودن و پراكندن و بازكردن مى دهد. پس اگر درباره كوه به كار رود به معناى بالاتر رفتن و كشش در جهت ارتفاع است نه از جا كنده شدن و جابجا شدن از زمین به سوى فضا؛ چنان كه پنداشته اند.راغب اصفهانى مى گوید: نتق الشیء، یعنى او را كشید تا شُل شود، مانند كشیدن بندهاى بار، و آیه «وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ» از همین باب است. این یعنى لرزش قله هاى كوه و كنده شدن صخره هاى بزرگى از آن و مایل ایستادن آنها بر دامنه كوه به گونه مشرف و سایبان آسا بر سر مردمى كه طبعاً در پاى كوه اند، سایبان نیز هم از بالا و هم از یك سمت قابل تصور است. در هر دو صورت مى توان گفت بر فراز سر آنها قرار گرفته است. بنابراین معناى «وَ رَفَعْنَا فَوْقَكُمْ الطُّورَ» كه در آیه دیگر آمده نیز به همین معناى بالاى سر از یك سمت (با تكیه بر دامنه كوه) است و بس.(81)
پی نوشت: پی نوشت: (1). سفر خروج، باب دهم تا چهاردهم. (2). همان، 13 / 18 و 15 / 5. (3). همان، 14 / 9. (4). قاموس كتاب مقدس، جیمز هاكس، صفحه 496. (5). بحار الأنوار، 87 / 112. (6). سوره شعراء، آیات 52 الی 68. (7). ر.ك: سوره بقره، آیه 50؛ سوره اعراف، آیات 136 الی 138؛ سوره یونس، آیه 90؛ سوره اسراء، آیات 103 و 104؛ سوره طه، آیه 77؛ سوره قصص، آیات 39 و 40؛ سوره زخرف، آیات 55 و 56؛ سوره دخان، آیات 17 الی 31 ؛ و سوره ذاریات، آیات 38 الی 40. (8). ر.ك: جامع البیان طبرى، 1 / 219 كه مطالب عجیبى در این باره دارد؛ و نیز: مجمع البیان، 7 / 191. (9). سوره شعراء، آیه 63. (10). سوره طه، آیه 77. (11). سوره الرحمن، آیه 19. (12). روح المعانى، 1 / 233، و مجمع البیان، 7 / 191. (13). سفر خروج، 32 / 1 ـ 24. (14). سوره طه، آیات 83 الی 97. (15). سوره طه، آیات 85 و 87 و 95. (16). سوره اعراف، آیه 150. (17). سوره اعراف، آیه 154. (18). سوره اعراف، آیه 154. (19). سوره طه، آیه 97. (20). سوره اعراف، آیه 148؛ سوره طه، آیه 88. (21). سوره اعراف، آیه 148؛ سوره طه، آیه 89. (22). سوره طه، آیه 96. (23). قصص الانبیاء، عبدالوهاب النّجار، ص 226. همچنین داستان در سفر خروج تورات، 32 / 24 آمده است. (24). سوره اعراف، آیه 155. ترجمه آیه یاد شده چنین است: و موسى از میان قوم خود هفتاد مرد براى میعاد ما برگزید، و چون زلزله آنان را فرو گرفت، گفت: «پرورگارا، اگر مى خواستى آنان را و مرا پیش از این هلاك مى ساختى. آیا ما را به سزاى آنچه كم خِردان ما كرده اند هلاك مى كنى...؟ قصه گوساله نیز در آیات 148 تا 154 همین سوره آمده است. (25). سوره بقره، آیات 67 الی 73. (26). سوره اعراف، آیات 142 - 148. (27). سوره اعراف، آیه 155. (28). سوره نساء،