logo-img
حریم خصوصی و سیاست
1 سال پیش

شک و تردید برخی پیامبران در وجود الهی و معاد!

حضرت ابراهیم(ع) از خدا خواست تا زنده شدن مردگان را ببیند و حضرت موسی(ع) نیز از خداوند تقاضای رویت کرد؟! این موارد چگونه با یقین پیامبران و عصمت ایشان سازگار است؟!


پاسخ اجمالی: کمی تأمل در متن آیات و رجوع به روایات نشان می دهد درخواست این دو پیامبر بزرگ الهی با یقین آنها به توحید و معاد و عصمت آنها منافات ندارد و همانطور که در قرآن آمده حضرت ابراهیم با وجود ایمان به معاد برای اطمینان قلبی چنین درخواستی کرد؛ «لِیَطمَئنّ قَلبى»، آن هم درباره چگونگى و کیفیت رستاخیز نه درباره اصل معاد. حضرت موسی هم درخواست رؤیت قلبی نمود. حتی اگر رؤیت ظاهری اراده شود، این تقاضا را از زبان برخی از جاهلان قوم كرد که اصرار داشتند كه باید خدا را ببینند تا ایمان آورند وگرنه خود او یقین داشت که خدا با چشم دیده نمی شود. پاسخ تفصیلی: درخواستهای عجیب دو پیامبر اولوالعزم! از مهمترین اصول اعتقادات توحید و معاد می باشد. توحید یعنى‏ خداوند یکتا که همه جا حضور دارد و همه را می بیند و به چشم ظاهر قابل رؤیت نیست؛ «لا تُدْرِكُهُ‏ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِكُ الْأَبْصار».(1) معاد نیز یعنی انسان پس از مرگ دوباره زنده خواهد شد و برای حساب در قیامت حاضر خواهد شد. (بگو: خداوند شما را زنده مى‏ كند، سپس مى‏ میراند سپس [بار دیگر حیات مى‏ بخشد و] براى حساب‏ در روز قیامت، روزى كه در آن شكّ و تردیدى نیست جمع آورى مى‏ كند)؛ «قُلِ اللَّهُ یُحْیِیكُمْ ثُمَّ یُمِیتُكُمْ ثُمَّ یَجْمَعُكُمْ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَةِ لا رَیْبَ فِیهِ».(2)یقین به این دو اصل، از ارکان ایمان است و قطعا پیامبران که برای هدایت انسانها مبعوث شده اند، خودشان می بایست نسبت به این دو اصل مهم یقین کامل داشته باشند. از طرفی در برخی از آیات قرآن می بینیم برخی از پیامبران از خداوند درخواست هایی داشتند که با یقین آنها منافات دارد، به عنوان مثال: حضرت ابراهیم(علیه السلام) از خدا خواست تا زنده شدن مردگان را ببیند؛ چنان که در آیه 260 سوره «بقره» آمده است: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهیمُ رَبِّ أَرِنی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى»؛ (و آن گاه كه ابراهیم گفت: پروردگارا به من بنمای چگونه مردگان را زنده می كنی؟). حضرت موسی(علیه السلام) نیز از خداوند تقاضای رویت کرد؛ چنانکه در آیه 143 سوره «اعراف» مى خوانیم: «وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنی أَنْظُرْ إِلَیْکَ»؛ (و چون موسی به وعده گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد: بار الها! خود را به من بنمای که تو را بنگرم).در ابتدا چنین تصور مى شود كه این آیات با یقین پیامبران و عصمت آنها سازگار نمی باشد، چرا که حضرت ابراهیم(علیه السلام) زنده شدن مردگان را درخواست کرد و این یعنی شک درباره معاد، حضرت موسی(علیه السلام) هم تقاضای رؤیت خدا را داشت، درحالی که موحّد حقیقی می داند که خداوند قابل رؤیت نمی باشد. چگونه این دو پیامبر بزرگ که از پیامبران اولوالعزم پروردگار بودند چنین درخواستى كه حتى در شأن افراد عادى نیست از پروردگار كردند؟!کمی تأمل در متن این آیات و رجوع به روایات و سخنان بزرگان پیرامون این آیات نشان می دهد که درخواست این دو پیامبر بزرگ الهی با یقین آنها به توحید و معاد منافات ندارد و همانطور که در متن آیات آمده حضرت ابراهیم(علیه السلام) با وجود ایمان به معاد، برای اطمینان قلبی و شهود عینی چنین درخواستی کرد. حضرت موسی(علیه السلام) هم بعد از درخواست قوم خود مبنی بر اینکه تا خدا را نبینند ایمان نمی آورند، این درخواست را مطرح کرد. در نتیجه این آیات با عصمت آنها منافات ندارد. برای واضح تر شدن مطلب، درخواست این دو پیامبر را مستقلا مورد بررسی قرار می دهیم:حضرت ابراهیم و درخواست زنده شدن مردگان در داستان حضرت ابراهیم(علیه السلام) می خوانیم: «وَ اذْ قالَ ابْراهیمُ رَبِّ ارِنى‏ كَیْفَ تُحْیِى الْمَوْتى‏ قالَ اوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبى‏ قالَ فُخُذْ ارْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهَنَّ الَیْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى‏ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِیْنَكَ سَعْیاً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّه عَزیزٌ حَكیمٌ»؛ (به خاطر بیاور هنگامى را كه ابراهیم گفت: خدایا! به من نشان ده چگونه مردگان را زنده مى كنى؟ فرمود: مگر [به معاد] ایمان نیاورده اى؟ عرض كرد: آرى، آورده ام ولى‏ مى خواهم‏ قلبم‏ آرام‏ یابد، [آرامشى كه از احساس و شهود برخیزد]. فرمود: پس چهار نوع از مرغان را انتخاب كن و آنها را [پس از ذبح كردن] قطعه قطعه كن [و در هم بیامیز] سپس بر هر كوهى [كه در اطراف تو است] قسمتى از آن را قرار ده، بعد آنها را بخوان [به فرمان خدا زنده مى شوند و] به سرعت به سوى تو مى آیند، و بدان خداوند توانا و حكیم است).اگر ظاهر آیه را جدا از پیش داورى ها مورد توجه قرار دهیم و تحت تأثیر القائات نباشیم به وضوح نشان مى دهد كه ابراهیم(علیه السلام) مى خواست صحنه اى از احیاى مردگان را براى آرامش خاطر ببیند، و مأموریت پیدا كرد كه نمونه اى از آن را عملًا با دست خود به فرمان خدا انجام دهد، نمونه اى كه در آن، اجزاء بدن مرغ‏هاى چهارگانه همچون ذرّات خاك‏هاى انسان‏ها به هم آمیخته گردد، و بعد مانند آن به هر سو پراكنده شود، سپس به فرمان خدا از گوشه و كنار جمع گردد و جامه حیات در تن بپوشد.شأن نزولى كه بسیارى از مفسّران براى این آیه ذكر كرده اند نیز گواه این مدّعاست؛ طبق بیانات مفسرین، ابراهیم(علیه السلام) از كنار دریایى مى گذشت، مردارى را دید كه قسمتى از آن در آب و قسمتى در خشكى است، پرندگان از یكسو و حیوانات دریایى از سوى دیگر، آن را طعمه خود قرار داده اند، ابراهیم در فكر فرو رفت كه چگونه این اجزاى پراكنده یك بدن كه ممكن است جزء بدن تعداد بى شمارى جانداران دیگر شود، بار دیگر جمع و احیاء مى گردد. بدیهى است كه ابراهیم با توجه به مقام نبوت و ارتباط با وحى، به همه چیز ایمان داشت، ایمانى بالاتر از ایمانى كه حاصل استدلال‏هاى عقلى است، ولى او مى خواست در این زمینه شهود حسّى داشته باشد، و لذا خداوند چنین صحنه اى را براى او مجسّم كرد تا معاد جسمانى را به معناى دقیق كلمه با چشم خود ببیند و قلبش آرام گیرد.(3)از جمله «ارِنى‏ كَیْفَ تُحْیِى الْمَوْتى»؛ (به من نشان ده چگونه مردگان را زنده مى كنى؟)، نیز به خوبى استفاده مى شود كه او مى خواست با رؤیت و شهود، ایمان خود را قوى تر كند آن هم در باره چگونگى رستاخیز، نه در باره اصل آن، و بحث درباره چگونگی رستاخیز از اموری است که همیشه بین علما و دانشمندان در همه ادیان مطرح بوده و هست و پیامبران هم با اینکه حتی به چگونگی آن نیز علم دارند، امّا این علم به اندازه شهود حسی نمی باشد و اگر درخواست شهود حسی شود، هرگز به معنای تردید در اصل معاد نمی باشد. لذا در آیه 258 سوره بقره حضرت ابراهیم با صراحت به نمرود گفت: «رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیت‏»؛ (پروردگار من كسى است كه زنده مى كند و مى میراند)، و این نشان می دهد ایشان در اصل معاد تردیدی نداشتند. ضمن اینکه حضرت ابراهیم سؤال خود را با لفظ «کیف» آورده و همه می دانیم که این کلمه در مورد سؤال از حال استعمال می شود، نظیر اینکه کسی بپرسد «کَیفَ یَحکم زَیدٌ فِی النّاسِ»؛ (زید در میان مردم چگونه قضاوت می کند؟) که پرسش کننده در اینکه زید قضاوت می کند، شک ندارد بلکه در کیفیت آن شک دارد، وگرنه اگر در اصل قضاوت شک می داشت می پرسید: «أَ یَحکم زَیدٌ فِی النّاسِ»؛ (آیا زید در بین مردم قضاوت می کند).(4)همچنین اگر سؤال از اصل معاد می بود، باید عبارت آن «کَیفَ تَحی المَوتی»، به فتح تاء بود نه به ضم آن. امّا تعبیر «کَیفَ تُحیِ الموتَی» بضم تاء که مضارع از مصدر «احیاء» است یعنی مردگان را چگونه زنده می کنی؟ پس از کیفیت زنده کردن پرسیده، که خود یکی از افعال خاص خدا و معرف او است، خدایی که سبب حیات هر زنده ای است و به امر او هر زنده ای زنده می باشد.(5) به همین دلیل در ادامه این سخن، هنگامى كه خداوند فرمود: (آیا ایمان نیاورده اى؟)؛ «قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ‏». او در جواب عرض كرد: (آرى ایمان آوردم ولى مى خواهم قلبم آرامش یابد)؛ «قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی‏». گویى خدا مى خواست این تقاضاى ابراهیم در نظر مردم به عنوان تزلزل ایمان محسوب نشود، لذا از او سؤال شد مگر ایمان نیاورده ‏اى؟ تا او در این زمینه توضیح دهد و سوء تفاهمى براى كسى به وجود نیاید.ضمنا از این جمله استفاده مى شود كه استدلال و برهان علمى و منطقى ممكن است یقین بیاورد، اما آرامش خاطر نه. زیرا استدلال عقل انسان را راضى مى‏ كند، و چه بسا در اعماق دل و عواطف او نفوذ نكند. درست مثل اینكه استدلال به انسان مى گوید: كارى از مرده ساخته نیست ولى با این حال بعضى از افراد. از مرده مى ‏ترسند مخصوصا هنگام شب و تنهایى نمى‏ توانند در كنار مرده بمانند، زیرا استدلال فوق در اعماق وجودشان نفوذ نكرده اما كسانى كه دائما با مردگان سر و كار دارند و به غسل و كفن و دفن مشغول اند هرگز چنین ترسى را ندارند.به هر حال آنچه عقل و دل را سیراب مى كند، شهود عینى است، و این موضوع مهمى است كه در جاى خود باید شرح بیشترى پیرامون آن داده شود! تعبیر به اطمینان و آرامش نشان مى ‏دهد كه افكار انسانى قبل از وصول به مرحله شهود دائما در حركت و جولان و فراز و نشیب است، اما به مرحله شهود كه رسید آرام مى ‏گیرد و تثبیت مى شود.(6) در نتیجه حضرت ابراهیم با علم به خدا و معاد و حتی علم به کیفیت معاد تقاضای زنده شدن مردگان را کرد تا این علم او به شهود تبدیل شود و این هرگز با عصمت او منافات ندارد.حضرت موسی(ع) و درخواست رؤیت خدا در داستان حضرت موسی(علیه السلام) هم در آیه 143 سوره اعراف می خوانیم:«وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ لِمِیقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْكَ قالَ لَنْ تَرانِی وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ‏ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ‏ فَسَوْفَ تَرانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَیْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ»؛ (و هنگامى كه موسى به میعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد پروردگارا خودت را به من نشان ده تا تو را ببینم! گفت: هرگز مرا نخواهى دید، ولى به كوه بنگر اگر در جاى خود ثابت ماند مرا خواهى دید، اما هنگامى كه پروردگارش جلوه بر كوه كرد آن را همسان زمین قرار داد و موسى مدهوش به زمین افتاد، موقعى كه به هوش آمد عرض كرد: خداوندا منزهى تو [از اینكه قابل مشاهده باشى] من به سوى تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم).در مورد تقاضای رؤیت توسط حضرت موسی(علیه السلام) برخی گفته اند: منظور موسى این نبود كه خدا را به چشم بنگرد، بلكه مى خواست پاره ‏اى از نشانه هاى آخرت به او نشان داده شود، تا معرفت كامل حاصل شود و شك و تردیدها زایل گردد و نیازى نداشته باشد كه براى قوم بنى اسرائیل استدلال كند و آنها انكار كنند. تقاضای رؤیت موسى(ع) نظیر آن سؤالى است كه ابراهیم(علیه السلام) از خداوند كرد كه كیفیت زنده شدن مردگان را كه او از راه استدلال، پذیرفته و معتقد شده بود، به او نشان دهد تا خاطر او آسوده شود. خلاصه اینكه اگر چه درخواست كرده است كه خدا را به چشم بنگرد، لكن منظور رؤیت حقیقى نیست، بلكه منظور تحصیل علم است.(7) در نتیجه خداوند با آن تجلى سهمگین که بر کوه نمود و کوه متلاشى شد، به حضرت موسى فهماند که لقاى پروردگار و رؤیت و شهود کامل او در این دنیا براى او میسر نخواهد شد و تا این روح در قالب بدن محصور است چنین دیدارى براى او غیر ممکن است. و حضرت موسى(ع) هم از درخواست نابجایى که مطرح کرده بود توبه نمود.در روایتی طولانی از امام علی(علیه السلام) نیز به این معنی اشاره شده و درخواست حضرت موسی به رؤیت قلبی تفسیر شده است، همانطور که در قیامت بعد از کنار رفتن همه حجاب ها خداوند کاملا شناخته خواهد شد: « ... بیشتر بخوانیدلَنْ‏ تَرانِی‏ فِی الدُّنْیَا حَتَّى تَمُوتَ فَتَرَانِی فِی الْآخِرَةِ وَ لَكِنْ إِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَرَانِی فِی الدُّنْیَا- فَ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِی»...»(8)؛ (تو در دنیا مرا نخواهى دید تا آنكه بمیرى، وقتى مردى در آخرت مرا خواهى دید. و لیكن اگر میل دارى در همین دنیا مرا ببینى نظر به كوه كن، اگر كوه بر جاى ماند تو نیز مرا خواهى دید...).اما اگر تقاضای رؤیت ظاهری هم شده باشد روشن ‏ترین جواب این است كه موسى(علیه السلام) این تقاضا را از زبان قوم خود كرد، زیرا جمعى از جاهلان بنى اسرائیل اصرار داشتند كه باید خدا را ببینند تا ایمان آورند (آیه 153 نساء گواه بر این مطلب است) و او از طرف خدا مأموریت پیدا كرد كه این تقاضا را مطرح كند تا همگان پاسخ كافى بشنوند.در حدیثى كه در كتاب «عیون اخبار الرضا» از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) نقل شده است نیز به موضوع فوق تصریح شده است. در جلسه ای مأمون از امام رضا(ع) پرسید: مگر شما نمی گویید: انبیا معصوم هستند؛ پس چرا موسی رؤیت الهی را از خداوند درخواست کرد: «أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیک»، آیا موسی نمی دانست که خداوند قابل دیدن نیست؟!امام(علیه السلام) در جواب او فرمودند: «حضرت موسی(علیه السلام) می دانست که خداوند قابل دیدن با چشم نیست؛ امّا هنگامی که خدا با موسی سخن گفت... و آن حضرت به مردم اعلام نمود، مردم گفتند: ما به تو ایمان نمی آوریم؛ مگر این که کلام الهی را بشنویم. از بنی اسرائیل که هفتصدهزار نفر بودند هفتاد نفر برگزیده شدند و به میعادگاه کوه طور آمدند. حضرت موسی(ع) از کوه طور بالا رفت و سؤال آنان را از خدا درخواست نمود و آنها هم می شنیدند. در این هنگام آنان کلام الهی را از بالا و پایین و راست و چپ و جلو و عقب شنیدند؛ چراکه خدا درخت را به تکلم آورد و آنان کلام الهی را از تمام جهات شنیدند. ولی گفتند: ایمان نمی آوریم؛ مگر این که خدا را خود ببینیم. بخاطر ظلم و عداوتشان صاعقه ای از آسمان آمد و همه ی آنان هلاک شدند. حضرت موسی گفت: خدایا به بنی اسرائیل چه بگویم؟ اگر با چنین وضعی برگردم، مردم خواهند گفت: تو در ادّعایت راستگو نیستی که دیگران را به قتل رساندی. به اذن الهی دوباره همه زنده شدند. این بار گفتند: اگر تنها خودت نیز خدا را ببینی؛ ما به تو ایمان می آوریم. موسی گفت: خدا با چشم دیده نمی شود و تنها با نشانه ها و آیاتش می توان او را درک کرد. امّا آنان لجاجت کردند و گفتند ایمان نمی آوریم مگر از خدا خواسته ما را بخواهی. موسی گفت: خدایا سخنان بنی اسرائیل را شنیدی و خود به صلاح آنها آگاه تری. خطاب آمد: موسی بپرس آنچه می پرسند و تو را به خاطر جهالت آنان مؤاخذه نمی کنیم. حضرت موسی(علیه السلام) گفت: «رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیک» خطاب آمد: «هرگز مرا نمی بینی» امّا نگاه کن به کوه، اگر پایدار ماند؛ تو نیز خواهی توانست مرا ببینی. با اشاره الهی کوه متلاشی و به زمینی صاف تبدیل شد و موسی پس از به هوش آمدن گفت: خدایا! به سوی تو توبه می کنم و از جهل و غفلت مردم، به شناخت و معرفتی که داشتم بازگشتم و من اوّلین کسی هستم که اعتراف می کنم خدا را نمی توان با چشم سر دید».(9)همچنین از قرائن روشنى كه این تفسیر را تأیید مى كند این است كه طبق آیه 155 سوره اعراف موسى(علیه السلام) پس از این ماجرا عرض كرد: «أتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا»؛ (آیا ما را به خاطر عملى كه سفیهان ما انجام دادند، به هلاكت مى رسانى؟). از این جمله روشن مى شود كه نه تنها موسى(علیه السلام) چنین تقاضائى را نداشت بلكه شاید هفتاد نفرى هم كه با او به میعادگاه رفته بودند چنین منطقى نداشتند، آنها تنها افراد دانشمند و نمایندگان بنى اسرائیل بودند، تا مشاهدات خود را براى توده جاهل و بى خبر كه پیشنهاد مشاهده پروردگار را داشتند بیان كنند.(10) پی نوشت: پی نوشت: (1). سوره انعام، آیه 103. (2). سوره جاثیه، آیه 26. (3). پیام قرآن، مکارم شیرازی، ناصر، دار الكتب الاسلامیه‏، تهران، 1386 هـ ش‏، چاپ نهم‏، ج ‏5، ص 168. (4). ترجمه تفسیر المیزان، موسوى همدانى، سید محمد باقر، دفتر انتشارات اسلامى جامعه ى مدرسین حوزه علمیه قم، قم، 1374 هـ ش، چاپ پنجم، ج ‏2، ص 568. (5). همان، ج ‏2، ص 563. (6). تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ناصر، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1374هـ ش، چاپ سى و دوم، ج 2، ص 304. (7). مجمع البیان فى تفسیر القرآن، طبرسى، فضل بن حسن، مترجم: مترجمان، محقق: ستوده، رضا، انتشارات فراهانى، تهران، 1360 هـ ش، چاپ اول، ج ‏10، ص 46. (8). توحید صدوق، ابن بابویه، محمد بن على‏، انتشارات جامعه مدرسین‏، قم‏، 1398 هـ ق‏، چاپ اول‏، ص 262. (9). ر.ک: عیون أخبار الرضا(علیه السلام‏)، ابن بابویه، محمد بن على‏، نشر جهان‏، تهران‏، 1378 هـ ق‏، چاپ اول‏، ج ‏1، ص 200. (10). تفسیر نمونه، همان، ج ‏6، ص 356.