logo-img
حریم خصوصی و سیاست
1 سال پیش

اتّهام «تجسیم» به هشام بن حکم!

آیا هشام بن حکم قائل به تجسیم بوده است و معتقد است که خداوند «جسم لا کالاجسام» می باشد؟!


پاسخ اجمالی: با توجه به روایات بسیار زیاد اهل بیت(ع) که در ستایش هشام وارد شده، چنین اتهامی یا ساخته و پرداخته دشمنان و حسودان بوده است که می خواسته اند با مخدوش کردن وجهه اش، انتقام شکست هایی را که در مناظره هایشان با وی متحمل شده اند بگیرند، یا مربوط به دوره ای است که هشام هنوز شیعه و مطلع از آراء ائمه درباره این موضوع نشده بود، و یا در مقام بحث و معارضه با شخصص لجوجی به نام «علاف» صورت گرفته و بدیهی است چنین سخنی نمی تواند اعتقاد واقعی وی باشد. پاسخ تفصیلی: جایگاه هشام بن حکم هشام بن حکم از اصحاب اهل بیت(علیهم السلام) است و به عنوان یکی از دانشمندان عصر خود، همواره یکی از مدافعین حریم حقّ و حقیقت به شمار می آمده است.(1) از سوی ائمه(علیهم السلام) بیانات بسیاری در فضیلت و ستایش او وجود دارد:امام رضا(علیه السلام) درباره او فرموده است: «رَحِمَهُ اللَّهُ كَانَ عَبْداً نَاصِحاً أُوذِیَ مِنْ قِبَلِ أَصْحَابِهِ حَسَداً مِنْهُمْ لَهُ»(2)؛ (او بنده اى نصیحت کننده بود که از ناحیه اصحاب خود به جهت حسدى که به او داشتند اذیت و آزار شد).امام صادق(علیه السلام) نیز در شأن او فرموده: (او ناصر ما به دست و زبان و قلب است)؛ «نَاصِرُنَا بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ وَ یَدِه‏»(3).از امام کاظم(علیه السلام) نیز دعایی در حقّ هشام نقل شده که این چنین است: «جَعَلَ اللَّهُ ثَوَابَكَ الْجَنَّة»(4)؛ (خداوند ثواب تو را بهشت قرار دهد).اتهام «تجسیم» به هشام بن حکم این شاگرد اهل بیت(علیهم السلام)، همواره از سوی مخالفین و دشمنان خود مورد هجمه و تهمت بوده است. یکی از اتهاماتی که به هشام نسبت داده شده «اعتقاد به تجسیم» است.مهمّ ترین شواهدی که مخالفان بدان احتجاج کرده اند، عبارت اند از:1. انحصار اشیاء به جسم و فعل جسم از دید هشام طبق یونس بن ظبیان2. عبارت «هُوَ جسم لَا کَالأجسَام» هشام در مقام بحث و مناظره با علاف1. انحصار اشیاء به جسم و فعل جسم روایتی که از یونس بن ظبیان نقل شده است؛ مبنی بر اینکه بر امام صادق(علیه‏ السلام) وارد شدم و عرض كردم هشام بن حكم سخنى سخت مى‏ گوید. او عقیده دارد كه خدا جسم است زیرا اشیاء دو گونه‏ اند: جسم و فعل جسم؛ و ممكن نیست صانع، فعل جسم باشد ولى رواست فاعل و جسم باشد. امام فرمود: (واى بر او! مگر نمى ‏داند جسم محدود و متناهى است و صورت هم محدود و متناهى است؛ و چون جسم محدودیّت دارد فزونى و كاهش مى ‏یابد و چون فزونى و كاهش پیدا كرد، مخلوق خواهد بود)؛ «وَیْحَهُ أَ مَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْمَ مَحْدُودٌ مُتَنَاهٍ وَ الصُّورَةَ مَحْدُودَةٌ مُتَنَاهِیَةٌ فَإِذَا احْتَمَلَ الْحَدَّ احْتَمَلَ الزِّیَادَةَ وَ النُّقْصَانَ وَ إِذَا احْتَمَلَ الزِّیَادَةَ وَ النُّقْصَانَ كَانَ مَخْلُوقاً».(5)نقد: این نقل با برخى گزارشات در مورد دیدگاه هشام بن حکم راجع به حقیقت انسان سازگار نیست؛ زیرا هشام حتّی نفس و روح انسان را جسم و جسمانى نمى ‏دانسته است.علاوه بر این، شیخ مفید در این باره می گوید: «وَ قَد حُكِیَ عَن هُشَام بن الحَكَم أیضَا ... بیشتر بخوانید هُوَ شَی‏ء قَائِم بِنَفسِهِ لَا حَجمَ لَهُ وَ لَا حَیزَ لَا یَصِح عَلَیهِ التَركِیب وَ لَا الحَرِكَة وَ لَا السُكُون وَ لَا الإجتِمَاع وَ الإفتِرَاق وَ هُوَ الشَی‏ءُ الَذِی كَانَت تُسَمِیهِ‏ الحُكَمَاء الأوَائِل الجوهَرِ البَسِیط»(6)؛ (از هشام بن حکم نیز روایت شده... [خداوند] شیئی است قائم به خودش که هیچ حجم و مکانی ندارد و نمی توان گفت که ترکیب یا حرکت و سکون یا جمع شدن با یک وجودی دیگر یا جدا شدن از آن دارد. [خدا] همان [وجودی] است که حکما او را جوهر بسیط می نامیدند). با این وصف اعتقاد هشام به انحصار اشیاء در دو امر ـ جسم و فعل جسم ـ چندان مسلم نیست.افزون بر این، علماى رجال روایت یونس بن ظبیان را ضعیف می ‏شمرند و روایات او را قابل استناد نمى دانند. نجّاشی درباره او می گوید: «ضَعِیف جِدّا، لَا یُلتَفَتُ إلَى مَا رَوَاه. كُلّ كُتُبِهِ تَخلِیط»(7)؛ (جدا ضعیف است، به روایاتش توجّه نمی شود و همه نوشته هایش پر از اشتباه است).2. عبارت «هُوَ جِسم لَا کَالأجسَام» به هشام بن حکم منسوب شده است که درباره خداوند متعال این تعبیر را بکار برده: «هُوَ جِسم لَا کَالأجسَام»؛ (او جسمی است، نه مانند دیگر اجسام).بر فرض صحّت انتساب این جمله به هشام بن حکم، باید توجّه داشت که بنابر نقل شهرستانى این جمله در مقام بحث با «علاف» به عنوان یکی از معاندین لجوج گفته بوده است.شهرستانی می گوید: هشام بن حکم، علاف را مخاطب قرار داده و گفته: (تو مى گویى خداوند عالم است به علم. لازمه این حرف اینست که خداوند علمش همانند بقیه مردم باشد؛ پس چرا تو نمى گویى که خداوند جسم است نه مثل سایر اجسام؟)؛ «إنّكَ تَقُول البَارِی تَعَالَى عَالِم بِعِلم، فَیُشَارِكُ المُحدثَات فِی أنّهُ عَالِم بِعِلمِهِ فَلِمَ لَا تَقُول: إنّهُ جِسم لَا كَالأجسَام».(8)روشن است که هشام درصدد معارضه و مقابله با علاف است، نه اینکه عقیده خود را بیان کند. این طور نیست که هر کس در مقام معارضه چیزى بگوید، به آن معتقد باشد؛ زیرا ممکن است که قصد او امتحان یا احتجاج به طرف مقابل باشد. شهرستانی در ملل و نحل نیز همین احتمال را بیان کرده است.(9)افزون بر این، كلینى از هشام سخنی نقل کرده است که او معتقد است: (خدا برتر از آن است كه خلقش شبیه او باشند)؛ «تَعَالَى اللَّهُ أَنْ یُشْبِهَهُ خَلْقُه‏».(10)بنابراین، برخى بزرگان امامیه از اساس منكر اعتقاد هشام به تجسیم شده و بر این باورند كه این اتهام از سوى معاندان و مخالفان امامیه و به ویژه شخص هشام و با انگیزه‏ هاى گوناگون مطرح شده است.(11) به اعتقاد برخى، مناظرات علمی هشام، مخالفان را برانگیخته تا به تخریب شخصیت او اقدام كنند.(12) روشن است كه سخن این افراد ـ مخالفان ـ در مورد هشام حجّت نیست؛ چرا كه در خصوص شناخت عقاید افراد باید به اصحاب خاص آنها كه ثقه و مورد اعتمادند مراجعه كرد و به سخن هر كسى نمى توان اعتنا كرد تا چه رسد به سخنان دشمنان و معاندان.(13)علاوه بر دشمنی دشمنان، ممکن است حسادت جاهلان نیز در نشر این اتهامات بی تاثیر نبوده است. همان طور که در ابتدای این نوشته هم اشاره شد، امام رضا(علیه ‏السلام) در پاسخ به پرسشى درباره «هشام» فرمود: (او بنده اى نصیحت کننده بود که از ناحیه اصحاب خود به جهت حسدى که به او داشتند اذیّت و آزار شد).(14) چه ‏بسا مراد از آزار و اذیّت در سخن امام(علیه السلام)، همین تهمت هاى ناروا باشد.ائمه(علیهم ‏السلام) هر چند به نفى این مساله نسبت به هشام تصریح نكرده ‏اند، ولى همواره اعتقاد به تجسیم را مردود شمرده‏ اند. این امر نیز، بدان دلیل بوده است كه در صورت موضع گیرى ائمه(علیهم ‏السلام) و دفاع قاطع از آنان شرایط زندگى براى ایشان دشوار شده و دستگاه حاكم، معاندان فكرى و دوستان حسود بر مشکلاتشان مى افزوده‏ اند. ازاین‏رو، ائمه(علیهم‏ السلام) افكار انحرافى را نفى مى ‏كرده ‏اند ولى انگیزه اى براى تبرئه هشام و امثال او از این انتساب نداشته ‏اند.(15) حتى تعابیر مذمّت‏ آمیزى كه از ائمه(علیهم ‏السلام) در مورد برخى اصحاب رسیده همین ‏گونه قابل توجیه است.(16) چنان كه امام صادق(علیه ‏السلام) به فرزند زراره فرمود: «اقْرَأْ مِنِّی عَلَى وَالِدِكَ السَّلَامَ، وَ قُلْ لَهُ إِنِّی إِنَّمَا أَعِیبُكَ دِفَاعاً مِنِّی عَنْكَ، فَإِنَّ النَّاسَ وَ الْعَدُوَّ یُسَارِعُونَ إِلَى كُلِّ مَنْ قَرَّبْنَاهُ وَ حَمِدْنَا مَكَانَهُ لِإِدْخَالِ الْأَذَى فِی مَنْ نُحِبُّهُ وَ نُقَرِّبُهُ، وَ یَرْمُونَهُ لِمَحَبَّتِنَا لَهُ وَ قُرْبِهِ وَ دُنُوِّهِ مِنَّا، وَ یَرَوْنَ إِدْخَالَ الْأَذَى عَلَیْهِ وَ قَتْلَهُ، وَ یَحْمَدُونَ كُلَّ مَنْ عِبْنَاهُ نَحْنُ وَ إِنْ نَحْمَدَ أَمْرَهُ، فَإِنَّمَا أَعِیبُكَ لِأَنَّكَ رَجُلٌ اشْتَهَرْتَ بِنَا وَ لِمَیْلِكَ إِلَیْنَا، وَ أَنْتَ فِی ذَلِكَ مَذْمُومٌ عِنْدَ النَّاسِ غَیْرُ مَحْمُودِ الْأَثَرِ لِمَوَدَّتِكَ لَنَا وَ بِمَیْلِكَ إِلَیْنَا، فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَعِیبَكَ لِیَحْمَدُوا أَمْرَكَ فِی الدِّینِ بِعَیْبِكَ وَ نَقْصِكَ، وَ یَكُونَ بِذَلِكَ مِنَّا دَافِعَ شَرِّهِمْ عَنْكَ»(17)؛ (سلام مرا به پدرت برسان و بگو عیب جویى و نكوهش من به تو به دلیل دفاع و صیانت از توست؛ چون دشمنان ما در مورد كسى كه محبوب و مقرّب ما باشد از هیچ گونه آزارى فروگذار نمى ‏كنند و چون تو به محبّت و خدمت به ما و خانواده ما معروف شده‏ اى خواستم به واسطه نكوهش، افكار دشمنان را از تو منصرف و شرّ آنان را از تو دفع كنم).برخی نیز اصل اعتقاد هشام را به تجسیم پذیرفته اند؛ امّا آن را مربوط به دوره پیش از تشیّع او دانسته اند.(18) طبق این نظر، مسلما هشام از این عقیده بازگشته و به هر حال نظر نهایى ‏اش تجسیم نبوده است. تعریف و تمجید ائمه(علیهم ‏السلام) از او، طلب رحمت براى او، و كتاب‏ها و مناظرات او در مورد توحید و ردّ ملحدان، مى ‏تواند گواه خوبی بر این مطلب باشد.(19)به هر حال به نظر می آید انتساب «اعتقاد تجسیم» به «هشام» پذیرفته نیست. نه تنها این انتساب را متكلّمان شیعه باور ندارند، بلکه سخن متكلّمان اهل سنت نیز در این زمینه هم سو نیست و نمی توان بر آنان اعتماد نمود.(20) پی نوشت: پی نوشت: (1). سلفی گری (وهابیت) و پاسخ به شبهات، رضوانی، علی اصغر، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، 1387، ص 261. (2). اختیار معرفة الرجال‏، کشی، محمد بن عمر، محقق/ مصحح: طوسى، محمد بن حسن، مصطفوى، حسن‏، مشهد، موسسه نشر دانشگاه مشهد، 1409هـ.ش، چاپ اول، ص 270. (3). الكافی، كلینى، محمد بن یعقوب بن اسحاق‏، محقق/ مصحح: غفارى، على اكبر، آخوندى، محمد، تهران، دار الكتب الإسلامیه، 1407هـ.ق، چاپ چهارم‏، ج 1، ص 172. (4). اختیار معرفة الرجال‏، همان، ص 270. (5). الكافی، همان، ج 1، ص 106. (6). بحار الأنوار، مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى‏، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1403هـ.ق، چاپ دوم، ج 58، ص 88. (7). رجال النجاشی‏، نجاشی، احمد بن على‏، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1365هـ.ش، چاپ ششم، ص 448. (8). الملل والنحل، شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، تحقیق: مهنا، امیرعلی، فاعور، علی حسن، بیروت، دارالمعرفه، 1995م، چاپ چهارم، ج 1، ص 218. (9). سلفی گری(وهابیت) و پاسخ به شبهات، همان، ص 265. (10). الكافی، كلینى، همان، ج 1، ص 99. (11). مقاله «نقد و بررسی انتساب و تجسیم به هشام بن حکم»، اسعدی علیرضا، نشریه علمی تخصصی نقد و نظر، تابستان 1390، سال شانزدهم، شماره 62، ص 176. (12). بحار الأنوار، همان، ج 3، ص 290. (13). مقاله «نقد و بررسی انتساب و تجسیم به هشام بن حکم»، همان، ص 176. (14). اختیار معرفة الرجال‏، همان، ص 270. (15). بحار الأنوار، همان، ج 3، ص 290. (16). مقاله «نقد و بررسی انتساب و تجسیم به هشام بن حکم»، همان، ص 177. (17). اختیار معرفة الرجال، همان، ص 138. (18). بحار الأنوار، همان، ج 3، ص 290. (19). مقاله «نقد و بررسی انتساب و تجسیم به هشام بن حکم»، همان، ص 178. (20). همان، ص 188.