logo-img
حریم خصوصی و سیاست
1 سال پیش

چرایی نامتناهی بودن خداوند؟

چرا خداوند نامحدود و نامتناهی است؟


پاسخ اجمالی: اولا: اگر محدودیّتى در خدا باشد باید از سوی یك عامل بیرونى ایجاد شده باشد؛ چرا که ذات خودش اقتضای محدودیت ندارد. لازمه این سخن، آن است كه خداوند واجب الوجود نباشد، چرا كه از نظر حدّ وجودى خود مخلوق دیگر و معلول ذات دیگرى است.ثانیا: اگر خداوند محدود باشد قابل شمارش خواهد بود و تصوّر وجود شریکی برای او امکان پذیر است؛ در نتیجه یگانگی او که براهین متعدّدی بر آن ارائه شده نیز اعتباری نخواهد داشت.ثالثا: از آنجایی که واجب الوجود باید کمال مطلق باشد، یعنی واجد همه کمالات باشد، لازمه آن عدم محدودیّت است؛ زیرا اگر واجب الوجود محدود باشد، لازمه اش ترکیب از وجود و عدم است.رابعا: حقّ تعالی، «وجود محض» و واقعیّت محض است و صفتی زائد بر ذات ندارد، و محدودیت یعنی ترکیب از وجود و عدم؛ بنابراین «وجود محض» با «محدودیّت» نمی سازد و مطلق کمال نمی تواند دارای محدودیّت باشد. پاسخ تفصیلی: معنای بی نهایت بودن خدا؟ قبل از پاسخ به این سؤال باید معنای بی نهایت بودن خدا و رابطه موجودات عالم با خدا روشن گردد.معنای نامتناهی بودن خداوند این است که ذات خداوند ذاتی بی نهایت از هر جهت، و دارای تمام کمالات است(1) و وجود او از هر جهت که فرض کنیم نامحدود است؛ جایی نیست که نباشد؛ زمانی نیست که خالی از وجودش باشد؛ و کمالی نیست که دارا نباشد.(2) بنابراین، ذات خدا هیچ حدّ و مرزی ندارد و به فرموده قرآن کریم «وَ اللَّهُ فِی السَّماواتِ وَ فِی الْأَرْضِ»(3) و «أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»(4)، خدا در همه جا وجود داشته و محدود به حدّ و مرزی نیست.البته معنای نامتناهی بودن خداوند این نیست که خدا همه مکان ها را اشغال کرده باشد بلکه اساسا هیچ مکانی را اشغال نکرده است؛ زیرا این جسم (موجود دارای ابعاد سه گانه طول، عرض، ارتفاع) است که مکانی را اشغال می کند.نفی جسمیّت از خداوند، به خاطر این است که هر جسمی محدود است؛ محدود از نظر زمان، مکان، کیفیات و خواص و آثار؛ و هر جسمی ابعاد معیّنی دارد؛ در حالی که ذات خداوند وجودی است از هر نظر بی پایان و نامحدود؛ و بدیهی است چنین وجودی را نمی توان در ابعاد جسم و در زندان زمان و مکان محصور کرد.(5)اما در پاسخ به این س‍‍‍‍ؤال که: «چرا خداوند از حیث زمان و مکان و تمام کمالات نامحدود و نامتناهی است؟ باید گفت:اولا: اگر واجب الوجود محدود باشد نیازمند علّتی از بیرون ذات خود خواهد بود و این با فرض واجب الوجود بودن او منافات دارد. برای اثبات این امر باید امور زیر مورد توجّه قرار گیرد:1. محدودیّت وجود یعنى آلوده بودن به عدم؛ چرا كه اگر پاى عدم در میان نباشد محدودیّت مفهومى نخواهد داشت. مثلا ما مى گوییم: «عمر انسان محدود است» یعنى عمر او سرانجام به عدم منتهى مى گردد و آلوده به نیستى می شود.2. وجود ضد عدم است و اگر چیزى ذاتاً مقتضى وجود باشد، نمى تواند مقتضى عدم گردد.3. در «برهان علّت و معلول» ثابت شده كه سلسله علّت و معلول در این جهان باید به یك نقطه ثابت و ازلى برسد كه آن را واجب الوجود مى نامیم. یعنى وجودش از درون ذات او است نه از بیرون؛ بنابراین علّت نخستین جهان ذاتاً اقتضاى وجود دارد.یكبار دیگر این سه مقدّمه را با دقّت بخوانید و در آن خوب بیندیشید؛ با توجّه به این مقدّمات روشن مى شود اگر محدودیّتى در ذات واجب الوجود حاصل شود باید از بیرون وجود او باشد. چرا كه محدودیّت طبق مقدّمات فوق به معناى آلودگى به عدم است، و چیزى كه ذاتش اقتضاى هستى دارد هرگز مقتضى عدم و نیستى نخواهد بود. پس اگر محدودیّتى در او باشد باید از سوی یك عامل بیرونى ایجاد شده باشد. لازمه این سخن، آن است كه خداوند واجب الوجود نباشد، چرا كه از نظر حدّ وجودى خود مخلوق دیگر و معلول ذات دیگرى است.به عبارت دیگر: بدون شك واجب الوجودى داریم ـ چرا كه سخن از توحید و یگانگى، بعد از اثبات واجب الوجود است ـ حال اگر واجب الوجود نامحدود باشد مدّعاى ما ثابت است، و اگر محدود باشد این محدودیّت هرگز مقتضاى ذات او نیست، چون ذات او مقتضى وجود است، نه عدم. پس باید از بیرون بر آن تحمیل شده باشد و مفهوم این سخن آن است كه علّتى در بیرون او وجود دارد و او معلول آن علّت است، در این صورت واجب الوجود نخواهد بود؛ در نتیجه، او وجودى است نامحدود از هر نظر.(6)ثانیا: اگر خداوند محدود باشد قابل شمارش خواهد بود و تصوّر وجود شریکی برای او امکان پذیر است؛ در نتیجه یگانگی او که براهین متعدّدی بر آن ارائه شده نیز اعتباری نخواهد داشت.امیر المؤمنین(علیه السلام) در بیانی بسیار زیبا می فرمایند: «سرآغاز دین معرفت او است، و كمال معرفتش تصدیق ذات او، و كمال تصدیق ذاتش توحید و شهادت بر یگانگى او است، و كمال توحید و شهادت بر یگانگی وی اخلاص است، و كمال اخلاصش آن است كه او را از صفات ممكنات پیراسته دارند، چه این كه هر صفتى گواهى مى‏ دهد كه غیر از صفت موصوف است، و هر موصوفى شهادت مى‏ دهد كه غیر از صفت است. آن كس كه خداى را (به صفات ممكنات) توصیف كند وى را به چیزى مقرون دانسته، و آن كس كه وى را مقرون به چیزى قرار دهد، تعدّد در ذات او قائل شده، و هر كس تعدّد در ذات او قائل شود، اجزائى براى او تصور كرده، و هر كس اجزائى براى او قائل شود وى را نشناخته است و كسى كه او را نشناسد، به سوى او اشاره مى‏ كند، و هر كس به سویش اشاره كند، برایش حدّى تعیین كرده، و آن كه او را محدود بداند، وى را به شمارش در آورده، و آن كس كه بگوید خدا در كجا است؟ وى را در ضمن چیزى تصور كرده، و هر كس بپرسد بر روى چه قرار دارد؟ جائى را از او خالى دانسته‏ [و او نیز خدا را محدود شمرده، چرا كه مناطق دیگر را از او خالى پنداشته است. لازمه این سخن نیز محدودیّت ذات پاك اوست كه با واجب الوجود بودن سازگار نیست و بنا بر این تمام كسانى كه او را بر فراز عرش یا در آسمان ها و یا در هر جاى دیگر مى‏ پندارند، موحّد خالص نیستند و در واقع پرستش مخلوقى مى‏ كنند كه با فكر خود ساخته و نام «اللّه» بر او نهاده ‏اند]».(7)ثالثا: از آنجایی که واجب الوجود باید کمال مطلق باشد، یعنی واجد همه کمالات باشد، لازمه آن عدم محدودیّت است؛ زیرا اگر واجب الوجود محدود باشد، لازمه اش ترکیب از وجود و عدم است. در حالی که «ترکیب» نشان از نیازمندی و احتیاج است و لازمه احتیاج نیز امکان است؛ و حال آنکه چنین مطلبی در ذاتی که ما برای خدا ثابت کردیم ـ که او واجب الوجود است ـ راه ندارد و در واقع خلاف فرض است.(8)رابعا: حقّ تعالی، «وجود محض» و واقعیّت محض است و صفتی زائد بر ذات ندارد، و محدودیت یعنی ترکیب از وجود و عدم؛ بنابراین «وجود محض» با «محدودیّت» نمی سازد و مطلق کمال نمی تواند دارای محدودیّت باشد. برهان مذكور با بیان لطیفى در روایتى از امام سجاد(علیه السلام) نیز نقل شده است: «إِنَّ اللهَ لاَ یُوصَفُ بِمَحْدُودِیَّة عَظُمَ رَبُّنَا عَنِ الصِّفَةِ فَكَیْفَ یُوصَفُ بِمَحدُودیّة مَنْ لا یَحُدُّ»(9)؛ (خداوند به هیچ محدودیّتى وصف نمى گردد [و ذات پاكش هیچ حدّى را نمى پذیرد] او برتر از چنین توصیفى است و چگونه ممكن است كسى كه هیچ حدّى ندارد، وصف به محدودیّت شود). پی نوشت: پی نوشت: (1). عقیده یک مسلمان، مکارم شیرازی، ناصر، مطبوعاتی هدف، 1379 هـ ق، چاپ اول، ص 38. (2). خدا را چگونه بشناسیم، مکارم شیرازی، ناصر، انتشارات محمدی(ص)، 1362 هـ ش‏، ص 37. (3). سوره انعام، آیه 3. (4). سوره بقره، آیه 155. (5). عقیده یک مسلمان، همان، ص 43. (6). پیام قرآن‏، مكارم شیرازى، ناصر، دار الكتب الاسلامیه‏، تهران‏، 1386 هـ ش‏، ج 3، ص 189. (7). ترجمه گویا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه‏، مكارم شیرازى، ناصر، موسسه مطبوعاتى هدف‏، قم‏، چاپ اول‏، ج 1، ص 49. (8). رک: مجموعه پرسش های دانشجویی، خداشناسی و فرجام شناسی، دفتر نشر معارف، بهار 82، ص 71، با کمی تغییر و حذف و اضافات. (9). اصول كافى، كلینى، محمد بن یعقوب بن اسحاق‏، محقق/ مصحح: غفارى، على اكبر و آخوندى، محمد، دار الكتب الإسلامیة، تهران، 1407 هـ ق، چاپ چهارم،‏ ج 1، ص 100، باب (النهى عن الصفة)، ح 2.