logo-img
حریم خصوصی و سیاست
1 سال پیش

فرضیّه «درک عاطفی» و «درک عقلی» در عامل پیدایش مذهب

فرضیّه «درک عاطفی» و «درک عقلی» چه عاملی را سبب گرایش مردم به مذهب معرفی می کند؟


پاسخ اجمالی: انسان دارای دو نوع «درك عقلى» و «درك عاطفى» است و روحش دارای چهار حس راستی، نیكی، زیبایی و مذهبی است كه از میان آنها، اصالت با حس مذهبی است. به شهادت تاریخ، مفهوم پرستش، همیشه با زندگی انسان ها آمیخته شده است و قدر مشترك حس های چهارگانه، عشق به نظام آفرینش است. هم چنین در عمق روان ناآگاه انسان، احساساتی همراه با او از مادر متولد می شود كه مؤید این مطلب است. نتیجه اینكه گرایش به مذهب در پرتو درك عقلانىِ انسان در گذشته و امروز، منطقی ترین و طبیعی ترین راهى است كه براى تفسیر این موضوع می ‏توان یافت. پاسخ تفصیلی: ماتریالیسم بر اثر گرفتارى به «دگماتیسم» و جمود نتوانسته توجیه منطقى و جامعى براى پیدایش مذاهب ارائه دهد، در حالى كه اگر آزادتر فكر كنیم این توجیه از دسترس فكر ما چندان دور نیست، و شاید نزدیكترین راه، این است كه از دو راه درك عاطفى و درك عقلانى و خرد، مسئله را تعقیب كنیم. نخست این سؤال را مطرح می ‏سازیم كه: آیا مذهب ریشه خاصّى در اعماق ضمیر انسانى دارد و آیا در بطن احساسات درون ذات آدمى، احساسى به عنوان «احساس مذهبى» نهفته شده است؟ آیا نشانه‏ هایى از این موضوع در پدیده ‏هاى روانى و سپس زندگى اجتماعى و در سراسر تاریخ بشر دیده می ‏شود؟ از این گذشته آیا در اعماق «خردِ» انسانى نیز واقعیّتى كه نوع بشر را - در سطوح مختلف با تمام تفاوت ‏هایى كه دارند - به مسئله مذهب هدایت كند و به عنوان درك یك واقعیّت - نه یك نیاز - او را در برابر آن خاضع گرداند، وجود دارد؟ به تعبیر دیگر آیا قطع نظر از نیازها - به خصوص نیازهاى مادّى - واقعیّتى به نام مذهب وجود دارد كه از طریق «خرد» و «احساسات و درك غریزى» به آن دسترسى یابیم؟ این همان چیزى است كه ماتریالیستها، اندیشه ‏اى بر روى آن نمی ‏كنند، یعنى مذهب را به عنوان یك «واقعیّت خارجى و عینى» بدون هیچ دلیل قانع كننده‏ اى نفى كرده، و تنها براى آن یك وجود ذهنى قائل شده، سپس به دنبال عوامل پیدایش این وجود ذهنى می گردند كه چه نیازى بشر را به خلق مفهوم خداوند و مذهب در ذهن خویش وادار كرده است! در این بحث تمام كوشش ما این است كه بدون پیش‏ داوری ‏هاى حساب نشده، نخست به سراغ این موضوع برویم و از نظر واقعیّت خارجى روى مذهب بیندیشیم. اگر به راستى جواب منفى بود، روى انگیزه‏ هاى وجود ذهنى آن فكر كنیم و از آن جا كه انسان دو نوع درك دارد، دركى از راه «خرد» و دركى از طریق «احساسات درونى» كه اوّلى را «درك عقلى» و دوّمى را «درك عاطفى» می توان نامید، باید از هر دو طریق به كاوش در این امر بپردازیم:الف) مذهب و درك عاطفى‏ بر خلاف آن چه روانشناسان و جامعه شناسان یك بُعدى مانند «فروید» و كمونیست‏ها و مانند آنان فكر می ‏كنند، جمعى از محقّقان روانشناسى جدید معتقدند، همان طور كه انسان از نظر جسم چهار بُعدى است، روح و روان او نیز حدّاقل چهار بُعد دارد كه زمان زیادى از كشف بُعد چهارم آن نمی گذرد. ابعاد چهارگانه روح آدمى به این شرح است:1. حسّ راستى یا (حقیقت جویى) این حس، سرچشمه انواع علوم و دانش‏ها و انگیزه كنجكاوى تلاش جویانه انسان در شناخت جهان هستى و پدیده‏ هاى گوناگون آن است. پیوند این حسّ به نیازهاى اقتصادى و مانند آن، به همان اندازه ناشیانه و دور از حقیقت است، كه به عنوان مثال بخواهیم عامل جنگ جهانى اوّل را قتل «فرانسیس فردیناند» شاهزاده اطریشى بدانیم؛ زیرا ما همان طور كه در درون جان و روح خود عطشى براى شناخت محیط اطرافمان می ‏یابیم، علاقه‏ مندیم بدانیم در كرات دیگر آسمانى كه میلیون‏ها سال نورى از ما دورند چه خبر است؟ آیا موجودات زنده ‏اى در آنها هست؟ تمدّنى درخشان‏تر از ما دارند؟ یا بدانیم میلیاردها سال قبل در چه شرایطى كره زمین از خورشید جدا شده و یا در سال سه هزار میلادى كه ما وجود نخواهیم داشت و فرض هر گونه پیوند اقتصادى با ما در آن منتفى است چهره زندگى انسانها چگونه خواهد شد؟ این عطش درونى كه از لحظه آغاز حیات بشر در او هست و تا واپسین دم عمر با او خواهد بود، شعله‏ اى است جاودانى و خاموش نشدنى و بدون هیچ حدّ و مرز و این خود نشان می دهد كه این «انگیزه» در اعماق وجود او نهفته است.2. حسّ زیبایى‏ علاقه انسان به هنرهاى اصیل و واقعى، زیبایی ها، ذوقیّات و كششى كه در درون روح خود به این امور حس می كند، به طور قطع یك عامل اقتصادى ندارد. لذّتى را كه به انسان از یك قطعه شعر جالب، یك صنعت ظریف، یك نقّاشى و معمارى بدیع، دست می دهد، نمی توان با نیازهاى اقتصادى پیوند داد، بلكه به عكس قسمتى از رشته ‏هاى اقتصادى مولود این نیاز و كشش روحى است و این خود دلیل بر اصالت این حسّ و تأثیر آن در پیدایش بخش عظیمى از پدیده ‏هاى صنعتى و اجتماعى است. یك انسان سالم در هر شرایطى- با تفاوت‏ هایى - این «انگیزه» را در خود احساس می كند.3. حسّ نیكى‏ كیست كه در درون و وجدان خود، كششى هر چند ضعیف به سوى مفاهیم اخلاقى همانند عدالت، شهامت، فداكارى و پایمردى احساس نكند؟ حتّى اگر مربوط به انسان هایى باشد كه هزاران سال بعد در كره زمین و یا در كرات دیگر می زیسته یا خواهند زیست و اثر اقتصادى و اجتماعى در زندگى امروز ما ندارند، و همچنین عشق و علاقه ما به یك قهرمان اخلاقى در زمان‏ هاى گذشته یا آینده، به طور قطع‏ نه به خاطر نیازهاى اقتصادى و مانند آن است؛ بلكه همانند علاقه به ذوقیّات و زیبایی ‏ها یا عشق به دانستن هر چه بیشتر، احساس اصیلى است كه در ریشه‏ هاى جان ما نهفته شده و همانند ابعاد جسم ما یك عامل خاصّ اجتماعى ندارد.4. حسّ مذهبى‏ ایمان به یك مبدأ متعالى و پرستش و نیایش او از همین است و ریشه آن در اعماق روان آدمى است و تراوشى است كه از درون به برون می آید، نه این كه از زندگى اجتماعى، اقتصادى و جنسى بشر به درون سرایت كرده باشد، این یكى از ابعاد چهارگانه روحى آدمى و از احساسات اصیل او است و نه تنها مسائل زندگى مادّى، آن را به وجود نیاورده؛ بلكه بسیار می شود كه زندگى مادّى خود را فداى آن می كند همان طور كه گاهى فداى حسّ راستى یا زیبایى یا نیكى می نماید. این بود آن چه جمعى از محقّقان روانشناسى اخیر به آن رسیده ‏اند. «كوونتایم» در یكى از سخنان فشرده خود در این زمینه می ‏گوید: روانشناسى به وسیله جستجو در روان ناآگاه بشر كه توسّط «فروید» شروع و به مدد «آدلر» و «یونگ» ادامه یافت، در اعماق روح انسان به عالم تازه ‏اى از قواى مستور رسیده است كه ممكن است یكى از كلیدهاى حلّ معمّاى «حسّ دینى» شود. هر چند در این باره هنوز از اتّفاق نظر دور هستیم؛ امّا با این حال هم اكنون یك جریان فكرى وجود دارد كه روز به روز تعداد متفكّران زیادترى را از مكتب هاى گوناگون به تعریفى مانند آن چه در ادامه بیان می ‏شود، معتقد می سازد: «حسّ دینى» یكى از عناصر اوّلیه ثابت و طبیعى روح انسانى است. اصلی ترین و ماهوی ترین قسمت آن به هیچ یك از رویدادهاى دیگر قابل تطبیق نیست؛ بلكه‏ نحوه ادراك فطرى و راه عقلى است كه یكى از چشمه ‏هاى آن، از ژرفاى روان ناخودآگاه فوران می كند. «مفهوم دینى» یا به طور صحیح‏تر «مفهوم مقدّس»، نسبت به مفاهیم «زیبایى» (مربوط به هنرهاى اصیل) و «نیكى» (مربوط به اخلاق) و «راستى» (مربوط به علم) مقوله چهارمى است كه داراى همان اصالت و استقلال سه مفهوم دیگر است. می ‏توان گفت این حس نه تنها زاییده احتیاجات و نیازمندی ‏هاى زندگى و نارسایی ‏هاى فكرى بشر و یا مخلوق سه حسّ دیگر نیست؛ بلكه علاوه بر این كه از استقلال مطلق و اصالت بهره ‏مند است، بر سایر احساسات سه گانه سایه انداخته و شاید ریشه اصلى آنها را تشكیل دهد. درست است كه تاكنون نسبت به سه حسّ دیگر (راستى، نیكى و زیبایى) اطّلاع كافى داشته‏ ایم و پیرامون انعكاسات آن در زندگى فردى و اجتماعى مطالعه و بهره بردارى نموده ‏ایم؛ ولى مطالعات دقیق در پدیده‏ هاى روانى و تاریخ بشر از دورترین زمان تا امروز، افق وسیعى براى شناخت اصالت حسّ چهارم، یعنى حسّ مذهبى در برابر ما گشوده است.قراین اصالت حسّ مذهبى: درباره اصالت حسّ مذهبى در برابر حسّ راستى، نیكى و زیبایى قراینى در دست داریم كه اصالت آن را تأیید می كند كه در ادامه به مهم‏ترین آنها اشاره می كنیم: 1. تاریخ بشر از قدیمی ‏ترین ایّام تا امروز نشان می دهد كه مفهوم «مقدّس» یا مفهوم «پرستش و نیایش» همیشه با زندگى انسانها آمیخته بوده است و جامعه‏ اى را در جهان- چه در گذشته و چه در حال- نمی ‏توان یافت كه این مسائل به نوعى در آن منعكس نباشد و یا حدّاقل بسیار نادر است. یكى از مورّخین معروف معاصر در فصل چهارم كتاب خود «مشرق زمین، گاهواره تمدّن» می نویسد: «اگر دین را به معناى پرستش نیروهاى برتر از طبیعت تعریف كنیم، از همان ابتداى بحث باید این نكته را در نظر بگیریم كه بعضى از ملّت هاى ابتدایى در ظاهر هیچ دینى نداشتند. بعضى از كوتوله‏ هاى آفریقایى هیچ نوع عبادت و شعایر دینى ندارند و در نزد آنان «توتم» و بت‏ها و خدایان دیده نمی شود، مردگان خود را بدون هیچ تشریفات به خاك می ‏سپارند. كوتوله‏ هاى «كامرون» فقط به خدایان شرّ عقیده دارند و هرگز در صدد آن نیستند كه با اجراى اعمال، این خدایان را راضى نگه دارند ... بیشتر بخوانید قبیله «وداه» در جزیره «سیلان» به خدایان و جاودانه بودن روح عقیده دارند، ولى براى این خدایان نه عبادتى انجام می دهند و نه قربانى می كنند» و بعد از ذكر نمونه ‏هایى از این قبیل چنین ادامه می ‏دهد: «با وجود این، مطالبى كه ذكر كردیم، جزء حالات نادر است و این اعتقاد كهن كه دین نمودى است كه عموم افراد بشر را شامل می شود، با حقیقت توافق دارد ... این قضیّه در نظر شخص فیلسوف یكى از قضایاى اساسى تاریخ و روانشناسى به شمار می رود، او به دانستن این نكته قانع نمی شود كه همه ادیان از مطالب لغو و باطل آكنده است؛ بلكه به این مسئله توجّه دارد كه دین از قدیم الایّام با تاریخ همراه بوده است» و در پایان این بحث با یك جمله پر معنا گفتار خود را خاتمه می دهد و می گوید: «آیا منبعِ این تقوایى كه به هیچ وجه از دل انسان زدوده نمی شود در كجا قرار دارد؟»(1) همان طور كه می ‏بینیم، نامبرده پس از ذكر گواهى جمعى از مورّخان دایر بر عدم وجود مذهب در پاره‏ اى از جوامع و یا عدم وجود تشریفات مذهبى در آنها، اعتراف می كند كه این‏ها همه جزء حالات نادر است كه نمی ‏تواند قانون كلّى «همگانى بودن مذهب» را نقض كند. منتها به این سؤال كه سرچشمه اصلى این حسّ مذهبى كه همیشه در درون جان انسان وجود داشته چیست؟ پاسخ نمی ‏گوید؛ امّا به عقیده ما پاسخ آن چندان پیچیده نیست و آن این است كه این حسّ یكى از ابعاد روح آدمى است، حسّ اصیلى كه مانند حسّ نیكى، راستى و زیبایى از چیز دیگرى مشتق نشده است. نامبرده در بحث دیگرى در زمینه وجود مذهب در دوران‏ هاى قبل از تاریخ چنین می گوید: «اگر ما براى مذهب، ریشه‏ هایى در دوران پیش از تاریخ تصوّر نكنیم، هرگز نمی ‏توانیم آنها را در دوران تاریخى چنان كه هست بشناسیم».(2) نه تنها در جوامع گذشته از آغاز شروع تاریخ بشر، مذهب به عنوان یك نمود همیشگى جزء بافت اجتماعات بوده؛ بلكه قراین مختلف نشان می ‏دهد كه در دوران‏ هاى قبل از تاریخ نیز، انسانها براى خود مذاهبى داشته ‏اند؛ زیرا آثارى كه از انسان هاى پیشین در كاوشها به دست آمده، نشان می دهد كه ایمان مذهبى به اشكال گوناگونى در میان آنان رسوخ داشته است. جامعه شناس معروف «ساموئیل كینگ» در بعضى از سخنان خود تصریح می كند كه: «اسلاف انسان امروزى یعنى «نئاندرتالها» كه آثار آنها در غارها به دست‏ آمده داراى مذهب بوده ‏اند، به دلیل این كه مرده ‏هاى خود را به وضع مخصوصى به خاك می ‏سپردند و ابزار كارشان را در كنارشان می ‏نهادند و بدین طریق عقیده خود را به وجود دنیاى دیگر به ثبوت می رساندند».(3) بنابراین حتّى «نئاندرتالها» كه دهها هزار سال قبل می زیسته‏ اند و در آن زمان نه خط اختراع و نه تاریخ بشر آغاز شده بود، مذهب و عقاید مذهبى جزء بافت زندگانی ‏شان بود. به گواهى مورّخان بزرگ(4)، در میان ملل دنیا، تاریخ «ملّت مصر» از همه قدیمى‏تر است؛ زیرا وقایعى را ذكر می كند كه در زمانى دورتر از پنج هزار سال پیش واقع شده است. همین تواریخ گواهى می ‏دهند كه مصرى‏ها از مذهبی ‏ترین مردم دنیا بوده ‏اند و بخش مهمّى از زندگانى اجتماعى آنان را مذهب، ترسیم می كرده است. امّا امروز با این كه به ظاهر «ماتریالیسم» بر قسمتى از جوامع بشرى سایه افكنده و در ظاهر این دسته از جوامع، مذهب را از زندگى خود - البتّه با فشار حكومت‏ها و از طریق تبلیغات پى گیر و وقفه‏ ناپذیر آنان - حذف كرده‏ اند باز اشكالى از مذهب در همان پوسته ماتریالیسم، خودنمایى می كند. به عنوان مثال كمونیستها گرچه به ظاهر، مذهب را به كلّى نفى می كنند و آن را مربوط به تاریخ گذشته می ‏دانند كه در جامعه كمونیستى نمی تواند جایى داشته باشد ولى همان‏ها برداشتى كه از مكتب «ماركسیسم» دارند، بی ‏شباهت به یك «برداشت مذهبى» نیست و می توان آن را یك نوع بت ‏پرستى (انسان پرستى) دانست. آنها اصول كمونیسم را «خدشه ‏ناپذیر» و قطعى می دانند، با سران خود (همانند لنین و ماركس) چنان كه گفتیم چنان رفتار می كنند كه گویى آنها معصومانى هستند خالى از هر گونه خطا و اشتباه و به همین دلیل تجدید نظر در اصول مكتب آنها، گناه نابخشودنى و در سرحدّ ارتداد است. در جوامع كمونیستى همه موظّف بودند این اصول را به طور «دگم» بپذیرند و در آن چون و چرا نكنند، و همانند پیروان مذاهب آسمانى براى آن قداست و ابدیّت قائل باشند، هر چند در میان افراد جامعه آنها مغزهایى تواناتر از مغزهاى ماركس و لنین یافت شود، مغزهایى كه بتواند نقطه‏ هاى اشتباه آنان را روشن سازد، امّا حتّى گفتن این سخن هم براى آنها اعجاب ‏آور و غیر قابل تحمّل بود. آیا این گونه افكار شكل دیگرى از مذهب را كه در بطن ماتریالیسم نفوذ كرده نشان نمی ‏دهد؟ در غیر جوامع كمونیستى با تمام مبارزاتى كه بر ضدّ مذهب شده، كه ریشه‏ هاى آن به قرون وسطى و مبارزه بی دلیل و بی ‏رحمانه كلیسا با علما و دانشمندان علوم می پیوندد ... و با تمام دگرگونی ‏هاى اجتماعى در زندگى ماشینى، باز مذهب پا برجا مانده است. وجود چنین نمود مستمرّى را در سراسر تاریخ و حتّى دوران پیش از تاریخ، در شكلى همگانى و جاودانى، نمی ‏توان معلول عادات و رسوم دانست و یا با نیاز مادّى پیوند داد؛ بلكه به طور كامل منطقى به نظر می ‏رسد كه براى آن ریشه‏ اى در اعماق روح آدمى قائل شویم؛ همان گونه كه اصالت سه حسّ دیگر آدمى را از نمودهاى عمومى و مستمرّ آنها می شناسیم كه هیچ حدّ و مرزى را به رسمیّت نمی ‏شناسد. چگونه ممكن است حسّ مذهبى یك حسّ اصیل و یكى از ابعاد روح انسانى نباشد؛ در حالى كه در همه جوامع انسانى با تمام ویژگی‏ ها و تفاوت هایى كه دارند، ریشه دوانده و علیرغم طوفان‏ هاى مختلفى كه در دل تاریخ بشر همواره می ‏وزد و همه چیز را دگرگون مى سازد، رنگ ابدى به خود گرفته است، حتّى در جوامعى كه‏ آن را از در بیرون كرده ‏اند، از روزنه دیگری وارد شده، و به شكلى كه براى آنان ناآشنا نباشد خود را نشان داده است! گرچه شعارهاى دوران رنسانس حكایت از این داشتند كه با آغاز دوران انقلاب «علوم طبیعى» جایى براى مذهب باقى نمی گذارد؛ امّا تأسیسات وسیع مذهبى كنونى در اروپا و آمریكا و گرایش ‏هاى تازه ‏اى كه نسبت به مذهب، در شكل عرفانى، و یا اشكال دیگر، دیده می ‏شود، و مناطق جدیدى را كه مذهب ‏هاى شرقى در قارّه اروپا و آمریكا تسخیر می ‏كنند، نشان می ‏دهد كه این شعارها تا چه اندازه حساب نشده بوده ‏اند. در حقیقت تقسیماتى براى تاریخ بشر، همچون تقسیم به دوران «افسانه‏ ها» و سپس دوران «مذهب» و بعد دوران «فلسفه» و سرانجام دوران «علم»، تقسیماتى خیالى بیش نیست كه در برابر واقعیّت ‏هاى تاریخى، ارزش خود را از دست می ‏دهند؛ زیرا بر خلاف آن چه آنها پنداشته‏ اند مذهب، سیطره و نفوذ خود را در تمام این ادوار، حفظ كرده و امروز هم در همه جوامع با تفاوت‏ هایى وجود دارد. بنابراین واقعیّات موجود، همگى حكایت از عمومیّت مذهب، و عمومیّت مذهب حكایت از اصالت حسّ مذهبى می ‏كند. البتّه براى كسانى كه از دور قضاوت می ‏كنند و ظواهر بی ‏بند و بارى مذهبى عدّه ‏اى را می ‏بینند، ممكن است چنین اشتباهى پیش بیاید كه امروز دنیا به سرعت از مذهب فاصله می گیرد؛ ولى اگر نزدیك‏تر بیاییم و توسعه و گسترش فعّالیّت‏ هاى مذهبى و معابد گوناگون و بناهاى بزرگ و جدید مذهبى و حتّى نفوذ آن را در دانشگاه ‏هاى جهان ببینیم، قضاوت خواهیم كرد كه افكار مذهبى در حال توسعه است. 2. پدیده ‏هاى مذهبى دلیل دیگرى بر اصالت حسّ مذهبى است. در بحث گذشته دیدیم كه چگونه همگانى و جاودانى بودن مذهب در طول تاریخ بشر، دلیل بر اصالت حسّ مذهبى است. در این بحث همان مسئله از طریق دیگرى - طریق پدیده‏ ها - تعقیب می ‏شود. توضیح این كه رویدادهایى در طول تاریخ بشر به چشم می خورد كه نشان دهنده كشش ویژه انسان به مسائل مذهبى است، تا آن جا كه گاهى همه امكانات اقتصادى و مادّى و آرزوهاى خود را فداى آن می كرده است. اگر مذهب یك نمود غیر اصیل بود، می ‏بایست در چهارچوبه انگیزه ‏هاى مادّى آن محدود گردد، و تا آن جا كه در مسیر آنها قرار دارد باقى بماند، در حالى كه در بسیارى از رویدادهاى تاریخى، مذهب را حاكم بر همه روابط می بینیم. ممكن است براى قسمتى از این رویدادها تفسیرهاى مادّى اعمّ از اقتصادى و غیر اقتصادى پیدا كنیم، ولى به طور قطع این كار براى همه آنها میسّر نیست. نه تنها افرادى را می ‏یابیم كه همه امكانات مادّى خود را بی دریغ فداى عواطف مذهبى كرده و با فداكارى و گذشت كم نظیرى همه آنچه را داشته ‏اند در پاى مذهب خود ریخته ‏اند و حتّى جان خود را بر سر این كار نهاده ‏اند؛ بلكه در جامعه‏ ها نیز چنین فداكارى‏ها و گذشت‏ها در طول تاریخ كم نیست و تاریخ مذاهب پر است از این نمونه‏ ها؛ آیا می توان براى همه آنها تفسیر مادّى پیدا كرد؟ شهیدانى كه در میدان ‏هاى جنگ دینى و براى پیشبرد اهداف الهى، شربت شهادت را با شوق و عشق نوشیده ‏اند، حتّى آن بودایى و بت‏ پرستى كه براى دفاع از مذهبش خود را آتش می زند و با نهایت آرامش در میان شعله‏ هاى آتش، خونسردى خود را حفظ می ‏كند و مانند شمع می سوزد و خاكستر می شود، آیا می ‏توانند انگیزه ‏هاى مادّى داشته باشند؟ شب زنده دار بیدار دلى است كه در نیمه‏ هاى شب، كه همه چشم‏ها در خواب است، نغمه مناجات را سر می دهد و در گوشه خلوت و تنهایى با خداى خود راز و نیازها دارد و همه چیز خود را در آن دیدار معنوى بر پاى دوست می ‏ریزد، آیا انگیزه مادّى دارد؟ اینها همه روشنگر اصالت حسّ مذهبى در ضمیر آدمى است. البتّه انكار نمی ‏كنیم كه یك مذهب اصیل و زدوده از خرافات می ‏تواند عاملى براى وحدت یك جامعه در برابر پراكندگی ‏هاى ناشى از اختلاف هاى نژادى و منطق ه‏ا و تفاوت‏ هاى دیگرى گردد كه سرچشمه جدایی ‏ها و دسته ‏بندی هاست. همچنین می تواند مایه آرامش و تسلّى خاطر در برابر مصائبى باشد كه زندگى بشر، خواه ناخواه با آن آمیخته است و نیز تكیه‏ گاهى براى انسان در برابر مشكلات و یا از دست دادن تكیه گاه هاى موجود گردد، و نیازهاى دیگرى از این قبیل را تأمین كند؛ ولى با تمام این‏ها باز در وراى این نیازها كششى به مذهب وجود دارد كه در موقع لزوم نیازها را نیز فداى آن می كند، همان طور كه در سایر احساساتِ اصیلِ آدمى عین این جریان دیده می شود؛ یعنى «حسّ راستى» ممكن است در بیشتر موارد انسان را به سوى علوم و دانش ‏هایى دعوت كند كه چرخ‏ هاى زندگى مادّى او بدون آن نمی ‏گردد و یا «حسّ نیكى» كه سرچشمه مسائل اخلاقى است، در مسیر اخلاق اجتماعى قرار گیرد كه موجب بقا و دوام جامعه و منافع مختلف فردى و اجتماعى است. همچنین حسّ زیبایى ممكن است الهام بخش فنونى گردد كه منافع مادّى به بار آورد؛ ولى با این حال می دانیم كه قلمرو هیچ یك از این احساسات منحصر به موارد تأمین منافع فردى و اجتماعى نیست؛ بلكه گاه نسبت به منافع انسان بی تفاوت و گاهى حتّى منافع مادّى را قربانى خود می ‏كند. در مورد حسّ مذهبى نیز، پس از مطالعات تاریخى و جامعه‏ شناسى به همین واقعیّت می رسیم كه قلمرو حكومت آن فراتر از مرزهاى منافع مادّى است، و حتّى گاهى منافع مادّى فداى آن می شود.پیوند حسّ مذهبى با احساسات اصیل دیگر: با این كه مطالعات مختلف، اصالت این احساسات چهارگانه را ثابت می كند، در عین حال نوعى پیوند و تأثیر متقابل در میان آنها مشاهده می شود. به عنوان مثال «حسّ مذهبى» با «حسّ نیكى» رابطه بسیار نزدیكى دارد و پشتوانه‏ اى براى آن محسوب می شود و می ‏تواند به آن رونق بخشد و دایره نفوذ و تأثیر آن را گسترش دهد. به گفته «ویل دورانت» جامعه‏ ها، به ندرت مقرّرات اخلاقى خود را به صورت واضح بر بنیان روشن منافع اقتصادى و سیاسىِ اجتماع استوار ساخته ‏اند، چرا كه فرد بنابر طبیعت خود به طور معمول حاضر نیست كه منافع شخصى خود را تابع منافع اجتماع قرار دهد، یا به قواعد خشك و خسته كننده ‏اى گردن نهد، كه سرپیچى از آنها به ظاهر هیچ گونه مجازاتى را در پى ندارد، به همین جهت براى آن كه براى اجتماع پاسبانى نامرئى ایجاد كند و تمایلات اجتماعى را در مقابل تمایلات افراد بر انگیزد و حسّ خوف و رجا را در میان توده تحریك كند، از دین استفاده كرده است ... به این ترتیب كه دین هاله مقدّس بر گِرد مقرّرات اخلاقى ایجاد می كند.(5) همچنین «حسّ راستى» كه سرچشمه پیدایش علوم است، ممكن است از طریق شناخت اسرار جهان به حسّ مذهبى كمك كند. حسّ ‏مذهبى نیز می ‏تواند از طریق‏ ایمان به مبدأ علم و قدرتى كه تمام ذرّات این جهان را بر طبق حكمت و حساب آفریده است، دانشمندان علوم طبیعى را به دقّت و اندیشه بیشتر در پدیده ‏هاى این جهان دعوت كند، بنابراین هر یك از این احساسات با دیگرى تأثیر متقابل دارد. آیا بُعد مذهبى سرچشمه سایر ابعاد روح انسانى است؟ پس از آن كه دانستیم روح انسان، ابعاد مختلفى دارد، كه یكى از آنها بُعد مذهبى است و یا به تعبیر دیگر در ضمیر نا آگاه آدمى، سرچشمه‏ هاى جوشانى وجود دارد كه روانشناسان اخیر به اصالتِ چهار قسمت از آنها اعتراف كرده ‏اند، اكنون این سخن پیش می ‏آید كه آیا احساسات سه گانه دیگر، یعنى حسّ «راستى»، «نیكى» و «زیبایى» در تحلیل نهایى، چهره ‏اى از همان حسّ مذهبى به مفهوم وسیع كلمه نیستند؟ در ترجمه و اقتباسى كه از مقاله محقّقانه «تانه گى» شده چنین می ‏خوانیم: «همان طور كه یكى از مزایاى عصر حاضر این است كه در عالم طبیعت، بُعد چهارمى به نام زمان یا «جایگاه» كشف شده كه از سه بُعد فضایى مشخّص و در عین حال جامع آن سه بُعد است، همچنین در این عصر به موازات سه مفهوم «زیبایى»، «نیكویى» و «راستى»، مقوله چهارم «قدسى» یا «یزدانى» كه در حقیقت بُعد چهارم روح انسانى است دوباره كشف گردید، در این مقام نیز این بُعد چهارم روحى كه از سه مفهوم دیگر مجزّاست، ممكن است منشأ تولید سه بُعد دیگر بوده باشد».(6) در سخنان «انیشتین» نیز جمله ‏اى هماهنگ با این سخن می یابیم آن جا كه می گوید: «زیباترین و عمیق ‏ترین احساسى كه ممكن است به ما دست دهد، حسّ عرفانى است، او است كه تخم همه علوم واقعى را در دلها می ‏نشاند. كسى كه از این حس بی ‏خبر است، كسى كه دیگر نمی ‏تواند دستخوش حیرت شود و یا به حالت بهت زدگى در آید، گویى مرده است».(7) «گلبرت» نویسنده كتاب «مهاجرت افكار»، تحت عنوان دین و هنر چنین می ‏نویسد: «دین یكى از اساسی ‏ترین منابع احساس هنرى و ابتكار به شمار می رود، چنان كه هنر نیز یكى از بهترین وسیله‏ هاى ابراز كیفیّت تفكّر دینى است و در سراسر جهان - از معابد چین گرفته تا مجسّمه‏ هاى مكزیك هنرمندان، عالی ‏ترین و بهترین نمونه‏ هاى فنّى و هنرى را براى بزرگداشت خدایان به وجود آورده ‏اند».(8)عشق به نظام: تحلیل نهایى به ما نشان می دهد كه احساسات چهارگانه بالا كه انگیزه ‏هاى اصلى روح انسانى هستند، قدر مشتركى دارند كه می توان از آن به «عشق به نظام» تعبیر كرد. علوم و دانش‏ها كه از حس راستى سرچشمه می ‏گیرند، در حقیقت بازگشتى به درك نظام آفرینش و قوانین عمومى آن یا ریزه كارى‏ها و خصوصیّات و مشخّصات این جهان پهناور است، بنابراین «عشق به علم» در حقیقت «عشق به درك نظامات هستى» است. ملكات اخلاقى و حالات و كیفیّات روانى كه تجلّیات حسّ نیكى است، در واقع‏ یك نوع «عشق به نظام اخلاقى» است؛ زیرا می ‏دانیم مفاسد و انحرافات اخلاقى از افراط و تفریطها و از عدم كنترل امیال و خواسته ‏ها و هرج و مرج در آنها سرچشمه می ‏گیرد. زیبایی ‏ها كه هدف حسّ زیبایى است، چیزى جز «نظام بدیع سمعى و بصرى» نمی ‏باشد؛ نغمه‏ هاى موزون یك صداى خوب، اعضاى موزون یك پیكر زیبا، ساختمان موزون یك اثر بدیع همگى نظاماتى هستند كه سمع و بصر انسان را تحت تأثیر كشش فوق العاده خود قرار می دهند. مذهب نیز چیزى جز «عشق به پدید آورنده این نظام هستى» نیست. به تعبیر دیگر، «علم» به نظام فكرى هماهنگ با نظام آفرینش، «اخلاق» به نظام غرائز و خواسته ‏ها، «زیبایى» به نظام در كیفیّات سمعى و بصرى و «مذهب» به پدیدآورنده این نظامات بازگشت می كند. با توجّه به آن چه در بالا گفته شد، به خوبى می ‏توان به این نكته پى برد كه چرا حسّ مذهبى می ‏تواند سرچشمه سایر احساسات چهارگانه باشد. چرا كه حسّ مذهبى، عشق به پدیده آورنده نظامات هستى است؛ در حالى كه سه حسّ دیگر، عشق به خود این نظامات می باشد؛ و به این ترتیب اگر حسّ مذهبى را به معنى وسیع، تفسیر كنیم و ریشه اصلى آن را كه ایمان به مبدأ جهان آفرینش و نظامات آن است، در نظر بگیریم، روشن می ‏شود كه چگونه سرچشمه سه حسّ دیگر خواهد بود. منظور از سرچشمه، این نیست كه از اصالت آنها بكاهد؛ بلكه منظور این است كه حسّ مذهبى به جایى متّكى می ‏شود كه عالم پیدایش و تكیه ‏گاه سه حسّ دیگر است و باز به تعبیر روشن‏تر، حسّ مذهبى به «علّت»، تعلّق می گیرد؛ در حالى كه سه حسّ دیگر به «معلول ‏هاى آن علّت» تعلّق دارد؛ ولى با این همه اگر از این موضوع نیز به كلّى چشم بپوشیم و سرچشمه بودن حسّ مذهبى را نادیده بگیریم و یا در آن تردید كنیم، باز در اصالت خود این حسّ، تأثیرى نخواهد داشت. ب) مذهب و درك عقلى‏ می دانیم كه انسان داراى دو گونه شعور است، «شعور آگاه» و «شعور ناآگاه». «شعور ناآگاه» كه از آن به «شعور باطن» و «ضمیر مخفى» نیز تعبیر می ‏شود، بر خلاف آن چه «فروید» گفته است، مجموعه‏ اى از امیال جنسى واپس ‏زده نیست، یعنى انبانى از «تمایلات جنسى» كه بر اثر عدم ارضا، از صحنه شعور آگاه به اعماق تاریك روح، طرد شده و در خواب به صورت رؤیا و یا در بیدارى در چهره‏ هاى دیگر خودنمایى كند؛ بلكه امیال دیگرِ واپس ‏زده همانند «میل به قدرت» به گفته «آدلر» شاگرد معروف و سركش فروید كه پایه ‏هاى مكتب انحصار جنسى استادش را متزلزل ساخت، نیز در آن جا متمركز شده است. از این گذشته حتّى قبل از طرد این امیال، روان ناآگاه در هر انسانى از آغاز، وجود داشته است و به گفته شاگرد نافرمان دیگرش «یونگ» كه با ادامه تحقیقات «آدلر» توانست به حقایق تازه‏ اى در زمینه ابطال انحصار فروید دست یابد، روان ناآگاه آدمى از عناصر فطرى كه در میان تمام انسان‏ها مشترك است، تشكیل یافته است. به تعبیر روشن‏تر در عمق روان نا آگاه هر انسان، احساساتى وجود دارند كه با او از مادر متولّد می ‏شوند، بی آن كه از جایى طرد و به آن جا پناه آورده باشند. «یونگ» براى اثبات این واقعیّت از همان حربه ‏اى استفاده می كند كه استادش‏ فروید از آن استفاده می ‏كرد؛ یعنى تجزیه و تحلیل روانى روى خواب‏ هاى افراد و مشاهده نشانه ‏هایى از وجود این عناصر اصلى، كه نه با میل جنسى قابل تفسیر هستند و نه با میل به قدرت؛ بلكه قسمتى از آنها ما را به یاد مفاهیمى می اندازد كه در بسیارى از مذاهب دیده می ‏شود(9) و به همین دلیل باید یكى از انگیزه‏ هاى پیدایش فكر مذهبى را در این بخش از روان آدمى جستجو كرد. امّا از این مرحله كه بگذریم و به مرحله «آگاه» روان آدمى برسیم، به سرچشمه وسیع دیگرى براى «فكر مذهبى» دست می یابیم كه دامنه فعّالیّت آن به خصوص در انسان متمدّن گسترده ‏تر از مرحله نخست یعنى مرحله ناآگاه است. اگر چه در انسان‏ هاى غیر متمدّن ممكن است قضیّه به عكس باشد. براى توضیح این سخن به چند نكته باید توجّه كنیم:1. نظم و هدف در انسان هاى نخستین‏ مورّخان می ‏گویند: سالیان درازى بر انسان گذشت كه سلاحش فقط «سنگ‏ هاى تراشیده» بود و تنها ابزارى كه براى رفع نیازمندی ‏هاى زندگى از آن استفاده می كرد همین سنگ‏ها بودند و از این مدّت طولانى كه به گمان بعضى از دانشمندان بیش از صد هزار سال طول كشید و به دوران «حجر قدیم» معروف است، اطّلاعاتى جز همین وسائل و ابزار ساده زندگى آنها در دست نداریم و شاید اسرار بیشترش براى همیشه در دل اعصار و قرون گذشته مكتوم‏ بماند. كم كم راه صیقل دادن سنگ‏ها را یاد گرفت و عصرى كه آن را به نام «حجر جدید» می نامیم و شاید از دوازده هزار سال‏ قبل از میلاد مسیح(علیه السلام) شروع شده، آغاز گردید.(10) از آثار جالبى كه از انسان‏ هاى عصر «حجر قدیم» (سنگ تراشیده) به جاى مانده، عكس ‏هایى است كه در غارهاى فرانسه و اسپانیا از انواع مختلف حیوانات از قبیل ماموت، كرگدن، گاومیش، خرس، اسب، آهو و ... با مهارت فوق العاده بر بدنه این غارها حجّارى شده است و عجیب این كه نقّاشان آنها در قسمت حركات حیوانات، هیچ نكته ‏اى را از نظر دور نداشته‏ اند؛ در حالى كه در تصویر آدمى هیچ گونه هنر و ظرافتى به خرج نداده ‏اند(11) و این، نشانه اهمّیّتى است كه به خصوص براى حیوانات به عنوان پرستش یا غیر آن قائل بوده ‏اند. ظرف‏ هاى سفالینى كه از عهد «حجر جدید» (سنگ صیقلى) باقى مانده نشان می دهد كه بشر در این عصر، ساختن ظروف مزبور را فرا گرفته است. هیچ كسى نمی ‏داند چگونه انسان با ذوب فلزّات و ساختن ابزار مختلف آشنا شد؛ شاید در یك آتش سوزى مهیب این راز را كشف كرده است؛ ولى آثار به دست آمده نشان می دهد كه انسان، نخست «مِس» را كشف كرد و ابزارهایى از آن ساخت و چون ابزارهاى مسى، نرم و كم دوام بودند، پس از مدّتى فلزّ سخت‏ ترى به نام «مَفْرغ» را از تركیب «قلع» و «مس» اختراع كرد، ولى عصر فلزّات به معناى واقعى از عصر كشف «آهن» شروع شد كه به مقدار وفور در دل طبیعت در اختیار او قرار داشت و از این رو عصر فلزّات را به سه دوران «مس» و «مفرغ» و «آهن» تقسیم كرده ‏اند؛ امّا باید دانست كه مقارن همین حالات بلكه در میان بعضى از اقوام حتّى در دوران مس، خط اختراع گردید و به عصر قبل از تاریخ پایان داد. شكّى نیست كه در این عصر بسیار طولانى، انسان مسئله «هدف» و «نظم» را می ‏شناخته و به عنوان مثال هنگامى كه وارد یك غار می ‏شد، میان خطوط نامنظّمى كه بر دیوار غار بود و نقّاشی هاى حیوانات كه دیگران كشیده بودند، تفاوت می ‏گذاشت؛ و یا میان پلى كه از افتادن یك تنه یا شاخه درخت بر روى رودخانه به وجود آمده، با یك پل چوبى مرتّبى كه از چندین قطعه چوب با میخ‏ هاى چوبى و طناب‏ هایى كه از الیاف درختان بافته شده بود، تفاوت می ‏گذاشت. از روى هم چیدن سنگ‏ هاى منظّم به صورت چند دیوار و سپس پوشانیدن سقف آن با چوب‏ هاى پربرگ درختان می فهمید كه انسان باهوشى به منظور ایجاد پناهگاه آن را ساخته است، هر چند كلبه محقّرى بیش نبود. ما نیز با این كه از آن دوران‏ هاى طولانى كه ده‏ها هزار سال طول كشیده، چیزى جز مقدارى سنگ‏ هاى تراشیده، ابزارهاى سنگ صیقلى، كنده كارى دیوارهاى غار و تعدادى ظروف سفالین در دست نداریم، از وجود این اقوام و بسیارى از كارهاى آنها تا حدودى با خبر شده و زندگى و سرگذشت آنها را پى‏گیرى كرده، و ادوار آن را كشف نموده و در كتب تاریخ خود آورده ‏ایم، با این كه هیچ گاه آنها را ندیده ‏ایم و تنها چیزى كه ما را با آنها پیوند می دهد همین آثار ساده بوده است؛ و به این ترتیب هم در قرون قبل از تاریخ و هم امروز، آثارى را كه نمایانگر نظم و هدفى است - هر چند ساده باشد - دلیل بر وجود یك مبدأ عقل، هوش، اراده و هدف می دانیم.2. رابطه «نظام» و «علم» براى ساختن یك اثر مفید كه هدف معیّنى را تأمین كند به طور قطع از همه‏ گونه «مواد» با هر «كیفیّت» و «كمّیّت» نمی ‏توان استفاده كرد؛ بلكه باید از میان موادّ مختلف موجود در جهان، موادّ خاصّى را آن هم با كیفیّت مخصوصى، از میان كیفیّت ‏هاى مختلفى كه ممكن است به خود بگیرد انتخاب كرد، كمّیّت آن هم باید به مقدار معیّنى باشد. به عنوان مثال براى ساختن مادّه ‏اى مانند «خون» كه نه چندان رقیق باشد كه از جدار رگ‏ها بیرون بریزد و نه چندان غلیظ كه در رگ هاى مویین حركت نكند، نه آن قدر چرب كه در رگ ‏هاى بسیار ریز رسوب كند و نه فاقد چربى كه ارزش غذایى خود را از دست دهد، نه چندان قند آن زیاد باشد كه سلّول‏ها قادر به جذب آن نباشند و نه فاقد قند كه سوخت و سوز سلّول‏ها را تأمین نكند، نه چندان اوره آن زیاد باشد كه آدمى را به حالت اغما در آورد و نه چندان كه كارهاى حیاتى بدن را مختل سازد، نه آن قدر گلبول ‏هاى سفیدش زیاد باشد كه جا را بر گلبول‏ هاى قرمز تنگ كند، و نه آن قدر كم باشد كه بدن قدرت دفاعى خود را از دست بدهد، نه آن قدر گلبول‏ هاى قرمزش زیاد باشد كه شكلى از سرطان خون به وجود آورد و نه چندان كم باشد كه از تغذیه سلول‏ها عاجز ماند؛ و ده‏ها اعمال حیاتى دیگر كه كوچك‏ترین بهم خوردگى تعادل تركیبى، آنها را مختل می سازد، سلّول‏ها بیمار و پژمرده می ‏شوند و نموّشان متوقّف می ‏گردد و یا قدرت فعّالیّت را از دست می دهند. براى تأمین چنان هدفى باید از میان آن همه عناصر تشكیل دهنده جهان، تنها بیست و چند فلز و شبه فلز را انتخاب كرد و بدون شك انتخاب این مواد را نمی ‏توان كوركورانه انجام داد؛ بلكه باید آنها را با علم و آگاهى از میان بقیّه برگزید. سپس مسئله «كمیّت» لازم از هر یك از این مواد به میان می ‏آید كه فوق ‏العادّه اهمّیّت دارد و در انتخاب آن، میلى گرم و گاهى حتّى میكروگرم نیز واجد اهمّیّت است. بدیهى است این انتخاب نیز نمی تواند زاییده یك سیستم تصادفى باشد. بعد از آن مسئله «كیفیّت» مطرح است؛ زیرا این مواد ممكن است به اشكال مختلف، صدها و گاهى به هزاران شكل و كیفیّت در آید كه همه آنها براى تأمین هدف مزبور كافى نیستند و حتّى گاهى خطرناكند. این مرحله نیز باید با دقّت و هوشیارى كامل صورت گیرد. عبور از این گذرگاه‏ هاى سه گانه (موادّ لازم، كمّیّت لازم، كیفیّت لازم) نه تنها براى رسیدن به تركیب یك خون سالم و زنده لازم است؛ بلكه براى ساختن هر مادّه شیمیایى، یا ابزار فیزیكى و مكانیكى، و حتّى ساختن یك ابزار ساده و یك كلبه محقّر در عصر حجر نیز لازم بوده است و این است رمز این حقیقت كه هر سازمان منظّمى انسان را خواه ناخواه به یاد مبدئى از عقل و دانش و هوش می ‏اندازد كه هیچ گاه او را ندیده است.3. نظام جهان نزد انسان‏ هاى نخستین‏ انسان‏ هاى عصر حجر جدید و قدیم و یا عصر مس، مفرغ و آهن، هر قدر از اسرار سازمان ‏هاى این جهان بی ‏خبر بوده باشند و اطّلاعات شان از ساختمان طبیعى موجودات، كم و ناچیز بوده باشد؛ ولى بسیارى از نظامات این جهان را كه نظر هر بیننده ‏اى را به خود جلب می كند، خواه ناخواه، می دیدند. آنها هرگز تركیب خون و اعمال حیاتى آن را نمی دانستند؛ ولى می دیدند كه هر سال از خاكِ مرده، انواع گیاهان زیبا، رنگارنگ، دل ‏انگیز، با چهره و ساختمانى ظریف و دقیق می ‏روید. بسیارى از درختان میوه در آن روز به طور وحشى با طعم و چهره ‏هاى متفاوت وجود داشتند كه همه از یك آب ساده و خاك تیره مایه می ‏گرفتند. آنها می ‏دیدند كه نظام طلوع و غروب ماه و خورشید و ستارگان و تغییر تدریجى شب و روز و فصول چهارگانه با دقّت خاصّى همه روزه یا همه ساله تكرار می گردد و جهان طبیعت را در یك گردش حیاتى منظّم پیش می برد. انسان آن روز به اعضاى پیكر خود كه نگاه می كرد، ساختمان ظاهرى اعجاب آور چشم، گوش، زبان، دست و پا را به اجمال می ‏فهمید، به خصوص در مقایسه آن با جنین هاى سقط شده نارس كمى به فكر فرو می ‏رفت كه این نظامات شگرف كه با یك نظر سطحى، گوش ه‏ایی از آن را می ‏توانست دریابد، با مقایسه نظام ‏هاى ساده ‏اى كه خودش در ساختن یك ابزار ساده سنگى یا فلزى به كار برده بود بسیار با اهمّیّت است و نمی ‏تواند بدون مبدأ عاقل و با شعورى صورت پذیرد و مجموعه این مشاهدات، انگیزه گرایش به مذهب و ایمان به یك مبدأ دانا و توانا در او شده است. البتّه ما نمی توانیم تصوّرى را كه او از آفریدگار داشت به درستى دریابیم، كه آیا او را در اجسام یا حیوانات یا اجرام آسمانى می پنداشت و براى آنها روح فوق العاده ‏اى فكر می ‏كرد و یا وجودى را فوق طبیعت با یك تصوّر مبهم درك می نمود؛ ولى هر چه باشد در بحث ما، یعنى گرایش به مذهب از طریق درك عقلانى از نظام آفرینش، تفاوتى نمی ‏كند. او هرگز نمی دید یك ابزار ساده با كارایی ‏هاى ناچیز، یا یك كلبه محقّر، ضمن یك تصادف به وجود آمده باشد؛ بلكه شاید براى پیدایش یكى از آنها هفته‏ ها یا ماه‏ها زحمت می ‏كشید، با این حال چگونه می توانست پیدایش تصادفى و كوركورانه این نظامات هستى را بپذیرد؟! براستى چرا دانشمندان مادّى یك چنین تفسیر روشن و واضحى را براى انگیزه گرایش به مذهب رها نموده و در چنان بیراهه‏ ها سیر كرده ‏اند؟ جز این كه بگوییم پیشاپیش قول داده بودند براى مذهب یك تفسیر صد در صد مادّى پیدا كنند! در هر حال گرایش به مذهب در پرتو درك عقلانىِ انسان در گذشته و امروز، منطقی ترین و طبیعی ترین راهى است كه براى تفسیر این موضوع می ‏توان یافت.(12) پی نوشت: پی نوشت: (1). تاریخ تمدن، ویل دورانت، مترجم: تقی زاده، صفدر، صارمی، ابو طالب، شرکت انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1371 شمسی، چاپ: سوم، ج 1، ص 87 - 89. (2). تاریخ تمّدن، همان، ص 156. (3). جامعه شناسى، ساموئیل كینگ، ترجمه: همدانى، مُشفق، تهران، انتشارات امیركبیر، 1355 شمسی، ص 192. (4). تاریخ ملل شرق و یونان، آلبرماله، ژول ایزاك، مترجم: هژیر، عبدالحسین، ابن سینا، تهران، 1345 شمسی، چاپ: سوم، ج 1، ص 51. (5). مشرق زمین گاهواره تمدّن، ویل دورانت، مترجم، آرام، احمد، شركت نسبی محمد حسین اقبال و شركاء،‌ 1337، كتاب اول، بخش اول، فصل چهارم، ص 86 و 87. (6). حسّ مذهبى یا بُعد چهارم روح انسانی، تا نه گی دو كه نه تن، مترجم: بیانى، علی قلی، انتشارات اسلامی، تهران، 1357 شمسی، چاپ دوّم، ص 39. (7). حسّ مذهبى یا بُعد چهارم روح انسانی، همان، ص 80. (8). نقل از ترجمه كتاب مزبور به زبان عربى تحت عنوان «هجرة الافكار» ترجمه شفیق اسعد فریق، ص 39 - 69. (9). حسّ مذهبى یا بُعد چهارم روح انسانی، همان، ص 36 (از مقاله «كنتن»). (10). تاریخ ملل شرق و یونان، همان، ص 4 - 8. (11). تاریخ ملل شرق و یونان، همان، ص 4 - 8. (12). گردآوری از کتاب: پیدایش مذاهب، مكارم شیرازى، ناصر، مدرسه امام على بن ابى طالب(علیه السلام)، قم‏، 1384 شمسی، چاپ: اول‏، ص 260.